تبلیغات
✻✻☂زمستون با طعم لواشک انار☂✻✻ - مطالب اسفند 1392
سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.....

عاغا ما درحال تماشای کلیپ های ss501 هستیم.....
عاغا ما خوشحال میباشیم.....
عاغا ما خاله ی یک پسمل ناناس میباشیم...
عاغا ما کلن داغون میباشیم از برای این همه خوشحالی...
والا این خوشحالی کمی غیرطبیعی ست....مشکوک میباشد.....


+پسمل ناناس هم به دنیا آمد و ما بسی در هوا معلق مانده ایم از برای این همه شادی....
ما به تنهایی قربان "امیرعلی" جانمان میرویم...


+دوباره آتش فشان طبع شعرمان فعال شده است،کتب درسی ما سرشار از متن است...که همگی متون عاشقی ست...
فقط کافی ست یکی از مسئولین مدرسه کتب گرانبهای ما را ببیند تا پرونده ی تحصیلیمان را به همراهی ملازمین و همچنین خودمان به بیرون از در ورودی پرتاب کند....


+ما عاشق نیستیم، فقط از بس احساساتی میباشیم فقط متون عاشقی به ذهنمان میرسد....


+دوستمان تن ماهی گرفته است، با اینکه آن را اول جوشانده است بعدا خورده است،مسموم شده است...خدا به او رحم همی کند



+گمان میکنیم سردمان است...گمان میکنیم ها. اصلا به این فکر نکنید که خدای ناکرده ما سردمان است اما تنبلیمان میگیرد که برویم و لباس گرم بپوشیم...
پس فقط گمان میکنیم که هوا اندکی سرد است...


+امروز دو تا قرص دارای کودوئین خوردیم، حال نیز به زور و بلا چشمهایمان را باز نگه داشته ایم.....



+شما را هوارتا همی دوست داریم.....



تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 | 09:56 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.......
جیگر میگرا چطول مطولین؟

+عاغا ما بلاخره تونستیم مفتخر بشیم که بیایم.
دل و قلوه مان برایتان بگوید که ما این روزها در معده درد به سر میریم زیرا بسیار حرص میخوریم از بابت کنکور. یعنی هدف داریما،اما کو همت؟!
به همین سوی چراغ قسم همتمان نیست...گم شده  است...


+عاغا این جیگر خاله داره روز به روز منو فداییِ خودش میکنه. امروز سرمان رو گذاشته بودیم رو شکم خواهرمان، جیگر خاله لگدی نثار گوشمان کرد که کلهم غرورمان را له کرد. والّــــــــــــــا!!!!

+خانوم، سه شنبه ما مسابقه استانی داشتیم، یادمان رفت که برویم.... به همین سادگی...خیلی هم شیک و مجلسی.....


+تبریکاتون کو؟  من شنبه تولدم بودا..... شدم 18 ساله.....سوز به دلتون.....میتونم گواهینامه بگیرم....


+رفتیم فروشگاه. من این چرخ خرید رو میروندم. یهو حواسم نبود،کوبوندم به پشت یه مَرده.... 
یه چپ چپی نیگاه کرد.....از خجالت آب شدم

+همایش موسیقی بسی خوش گذشت، بسی استرس داشتیم...اما خوب گذشت.... دوستش داشتیم، خاطره ای به یادماندنی شد.....


+دبیر عربی: من چهارشنبه سوری نمیام...
من:چرا خانوم؟
دبیر: خطرناکه،شما ها میاین؟
من:آره خانوم، بیاین دیگه.... خانوم مدیر رو آتیش میزنیم،از روش میپریم، کیف میده آ.
دبیر  داشت میزو گاز میزد....



+دبیر فلسفه: یکی این درس رو بخونه...
من: مرجان بخون...
مرجان صداش نیومد.
من: مرجان؟ الو؟ (مثل آرمین 2Afm) صدامو داری؟
دبیر: من صداتو دارم.....

یعنی در و دیوار بود که بچه ها گاز میزدن...



+دبیر ریاضی: یعنی چی؟این تخته پاکن ها چی میشن؟ دبیرها اشتباهی برمیدارن؟
سارا:آره خانوم، دبیرامون دست کجن.....




بعضی وقتا یه حسای خیلی خوبی هست که دوست نداری واسه کسی تعریفش کنی تا فقط واسه تو بمونه....این حسا رو دوست دارم......



تاریخ : دوشنبه 5 اسفند 1392 | 10:16 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.