تبلیغات
✻✻☂زمستون با طعم لواشک انار☂✻✻ - مطالب آذر 1391

سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

هم اکنون که در حال نوشتن این خاطرات هستیم، کشف نموده ایم که آمار وبلاگ آمده است پایین.  حق هم میدهیم که ملت به نت قدم نگذارند چون زمان امتحانات است و هزار درد و بلای دیگر.    اما اگر توانستند ما را از این نت بیرون بیندازند اسممان رو عوض خواهیم کرد و میگذاریم(...)

حال میگوییم از اتفاقاتی که در این هفته بر ما گذشت:

 +شنبه هندبال بازی کردیم که مارال با تمام وجود  کوبیده شد رو سرمن که مغزم تکون خورده بود، یه توپ هم با سرعت نور کوبونده شد تو دماغ هانیه که تا آخر زنگ یه حرف بهش میزدی، داد میزد: دماغم درد میکنه.   دیوانه کرد ما رو.

                                             

+ سر زنگ جغرافیا هم که مرجان داره حرف میزنه،بعد چشاش رو خمار کرده.   میگم: مرجان، چشای خمارت رو میخورما.   میگه:چرا؟

میگم: انگار 2 کیلو تریاک زده.    جمع کن این لوس بازی ها رو.   حالم بد شد.  اه اه اه.  

از آن به بعد دیگر چشای مرجان خمار نبود.

                                            

+  دبیر میگه: فائزه خانم شما یه ذره حرف بزن.   چرا حرف نمیزنی؟

میگم: فائزه خانم زیرلفظی میخواد. 

                                                 

+دارم حرف میزنم. میگم:دیرم شده بود. لباسم رو پوشیدم،بعد صبحونه خوردم.    سارا میگه:هانیه تو هم همیشه لباس میپوشی بعد مسواک میزنی نه؟

هانیه میگه: آره، من همیشه اول لباس میپوشم.  بعد تو دستشویی میخورم.           یعنی تا اینو گفت، من تو هوا بودم.

                                                     

+مارال هم که از بس دبیر ادبیاتمون رو روانی کرده، دبیر داره حرف میزنه،فقط سوتی میده.

به حالا میگه خالا.     به لفظی میگه لظفی.  

بعد داشت شعر میخوند. گفتش: نازم آن سر خرامان را که از بس ناز دارد/ دسته ای سنبل.....

یهو فرناز گفت:  مانند فرناز دارد.

                                                   

+داریم واسه درس تشبیه مثال میاریم.  یکی میگه: ماه دامن شب را روشن کرد.

یکی میگه: ماه بر شب دامن کشاند.

یکی میگه: ماه دامنش را گستراند.  فاطمه ی دیوانه برگشته میگه: ماه دامنش را درآورد.   

                                             

+دبیر ادبیات داره جواب پرسش ها رو میده.   میگه: جوابش این میشه،بنویسین؛

برای شادی خوانندگان و گشاده خاطر حاضران....

یهو سارا گفت: صصصصلوات

                                            

+بچه ها دارن از کتابای آموزشی حرف میزنن. یکی میگه:گاج خوبه.   یکی میگه: گلواژه خوبه.

من میگم: الّا و بلّا من فقط منتشران رو دوست دارم.

فاطمه قیافه ش رو یه جوری کرده میگه: چرا فقط منتشران رو دوست داری؟ 

  میگم: آخه با منتشران معلم را به خانه میبریم.

                                                   

+دیروز کلاس گیتار داشتم، خیلی خوش گذشت.  دارم یه ملودی خوجل تمرین میکنم بسی سخت.

                                                          

+هفته ی دیگه امتحانا شروع میشه. هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

                                                            

+اگه راست بگن و واقعا از شب یلدا 3 شب هوا تاریک بشه خیلی حال میده با اینکه خیلی ترسناک.     گفته باشما من اون سه روز رو فقط میخوابم. از الان گفته باشم.

+دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــونــــــــــــــــــــــــــــ

دالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هــــــــــــوارتـــــــــــــــــــــــــــــا

 



تاریخ : جمعه 24 آذر 1391 | 02:36 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات

 

همیشه بودن افرادی که دیدم عصبانین و دارن ناخناشون رو میجوئن یا چه میدونم پاهاشون رو بندری تکون تکون میدن. همینا بودن که خیلی وقتا باعث شدن احساس ضعف کنم،

چون باعث میشدن که استرس داشته باشم و پیدا کنم.

همیشه هم افرادی بودن که شاد بودن و میخندیدن و دست میزدن، همینا بودن که خیلی وقتا باعث شدن که اینقدر قوت بگیرم که سعی کنم شاد باشم و بخوام با تمام وجودم زندگی کنم.

همیشه بودن افرادی که فکر میکردن اگه دشمنی کنن یا چه میدونم بخوان از این و اون یه خبر واسه اون یکی ببرن، میشن محبوب، عزیز دل همه، گل سرسبد مجلس، رفیق دو رو همینه.

همیشه بودن افرادی که خیلی ووقتا داشته به ضرر خودشون تموم میشده اما به خاطر اون مرامی که تو وجودشون بوده اون یکی رو لو ندادن،حتی روش قسم هم خوردن اما همون دوستش بوده که رفته لوش داده.

میگن خوبی کن تا خوبی ببینی!   دقیقا میخوام بدونم این جمله رو کی گفته؟

میخوام ببینم دلیلش واسه گفتن این جمله چی بوده؟ نه واقعا چی بوده؟ چی نفعی دیده از خوبی کردن؟

آخه آقای من، خانم من، تو مال چن قرن پیشی؟

یعنی قدیما اگه خوبی میکردی، خوبی میدیدی؟

ما که خواستیم به حرفت عمل کنیم همچین زدن ما رو با زمین و آسفالت خیابون یکی کردن که نا نداشتیم پاشیم، اون وقت شما نشستی داری واسه خودت جمله میگی؟

نه نه تو نگو که خوبی کن بقیه هم یاد بگیرن،  واستا اون یکی خوبی کنه تا بقیه یاد بگیرن.

 داره خوبی کردن یادم میره، داره گرگ شدن تو ذهنم زنده میشه.

اما هنوز همونم.    همون الهه ای که آرزو داره همه چی خوب باشه و بد نباشه تا مجبور بشه که بد باشه.

بوده وقتایی که بقیه با کردارشون آزارم دادن و منم با حرفای نیش دارم آزارشون دادم.

آزارشون دادم تا دلم خنک شه. خدایی خنک هم شد.   اما کینه بازم تو دلم موند.

من همون دخترم....

همون دختر........

اما با یه روح دیگه.  این یکی روحم یه خرده خبیث.                 روح خوبم رو یدک نگه داشتم که هروقت هرکسی بهم خوبی کرد منم بهش خوبی کنم.

منتی نمیذارم رو سر کسایی که خیلی خوب باهاشون تا کردم و اما اونا خیلی بد باهام تا کردن.

میذارم به  خاطر اینکه شاید اونم قبلا از یکی زخم خورده و حالا داره همون رفتار رو با بقیه میکنه.

اما فقط یه چی میدونم.....

که نمیتونم با همچین زندگی ای کنار بیام.

شاید این یکی آپم همچین خشم توش نمایان بوده و نفرتم از خیلی از چیزا رو معلوم کرده اما مهم نیست واسم مهم اینه که اینا حرف دل بودن.

مخاطب خاص هم زیاد داشته.        بودن اونایی که ازشون بهره گرفتم و نوشتم.       

+من دختری هستم با احساس. شاید به همین دلیل است که دیگران با دیده ی تحقیر به من مینگرند. به خاطر اینکه با احساس هستم درحالی که خود از احساس بویی نبرده اند.



تاریخ : جمعه 17 آذر 1391 | 05:03 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات

سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

تو این دوهفته ای که آپ نکردم، این هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوا حرف تو دلم مونده که دارم میترکم.

+امروز خیلی خوابم میومد. سر کلاس سرم رو میذاشتم رو دستام میخوابیدم. حالا سرم رو آوردم بالا، دیدم سارا سرش رو تکیه داده به دیوار،لم داده خوابیده.

یعنی با یه آرامشی خوابیده بودا یه لحظه غبطه خوردم بهش.  یعنی الان دبیر اونجا شلغم.      پارسال که سرزنگ یکی از دبیرا، تمیز نیم ساعت خوابیده بود حالا بیدار شده بود به بدنش کش و قوس میداد.

+همه امروز مانور زلزله داشتن، ما امروز مانور برق رفتگی داشتیم. میرفت میومد،میرفت میومد...اینقدر رفت و اومد که آخرسر خودشم نفهمیده که الان اومده یا رفته.

+دبیر زبان فارسی داره حرف میزنه. میگه:من به اون دانش آموزم پیشنهاد دادم که بره بازیگری...هنوز که هنوزه فکر کنم داره به  فعالیتش ادامه میده،یه روز اومده بودن داشتن از همه تست میگرفتن واسه بازیگری...از اینم آزمایش گرفتن،دیدن خوبه،بردنش واسه بازیگری....

فاطمه منو نیگاه کرد.میگم:هان؟  میگه: واسه بازیگری آزمایش میگرن یا تست؟     میگم: نه از این دختره آزمایش گرفتن، دیدن بازیگری تو خونشه،بردنش واسه بازیگری.

+دبیر جامعه شناسی مون داره درمورد جامعه حرف میزنه. میگه:مثلا هرکسی کجا به دنیا میاد؟   یهو هانیه گفت: تو بیمارستان.      

+سر زنگ ادبیات،بچه ها دارن بحث میکنن که بقره گاو ماده ست یا گاو نرِ.      دبیر دیگه کلافه شده بود. فاطمه تا اون لحظه خواب بود. سرش رو بلند کرده میگه: چی شده؟ موضوع این گاو چیه؟

میگم: هیچی ، داریم تعیین جنسیت میکنیم.           بیچاره دچار یاس فلسفی شد.

+سرکلاس عربی، دبیرمون گفت از این متن کتاب هرچی اسم منصوب هستش رو پیدا کنین و زیرش خط بکشین.     بعد من همینطوری داشتم خط میکشیدم. حانیه گفت:چرا زیر بهولاً خط کشیدی؟    میخواستم بگم: چون نصب داره.(ً)       گفتم:چون دیدم بهلول عَن داره.     (به این نصب بعضی ها  میگن عَن دیه)

+چهارشنبه(1 آذر) ما رو واسه مراسم محرم برده بودن تو ورزشگاه مدرسه. چهارساعت اونجا نشسته بودیم داشتیم دعا میخوندیم.

بعد وسط زیارت عاشورا....زنه نوحه خوند گفت:همه با هم....جوانانه، بنی هاشم.

من شنیدم میگه: جوانانه، ولی عاشق.....              داد میزدم همین رو میگفتم.    یهو دیدم حانیه چشاش رو بزرگ کرده منو نیگاه میکنه. میگم:هان؟

میگه:الهه جوانانه،بنی هاشم.. نه عاشق.           دفتر شعر عاشقی ش رو نیاورده که.

یعنی ترکیدیم از خنده آ.         بعد نسا خوابش میومد، کیفای بچه ها رو گذاشته بود روش خوابیده بود. بعد کاپشن قرمز سارا رو هم انداخته بود روش.   

غزاله داد میزد: بیاین یزیدُ گرفتیم...ببرینش.

+مدیرمون خیلی به این کیلیپس ها گیر میده.     چن وقت پیش به یکی از بچه ها گفته بود: آخه این چیه زیر مقنعه ت؟  آدم همش یاد کوهان شتر میفته.

یعنی یه همچین مدیری داریم ما. اصلا یه وعضی.

+این بسیج فعال شدن شنیدم واسه دانشگاه این چیزا خوبه.دارم خودم رو به در و دیوار میزنم بسیج فعال بشم. یه عالمه تراکت از نت به مناسبت های مختلف جمع کردم، که هرروزی به همون مناسبت ببرمش مدرسه تو لیست فعالیت هام ثبت شه. یعنی همچین آدمی هستیم ما.

+دیگر چیزی به ذهنمان نمیرسد.

+دوستون دالم هوارتا.



تاریخ : پنجشنبه 9 آذر 1391 | 01:21 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات

مینویسم اینجا پی درپی

میخواهم باشم،بدانم،بشنوم،بگویم؛

فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم؛

من عاشقم. عاشق اهل بیت (ع)

این منم. یک "انسان" .     یک "دختر"       یک "شیعه"         یک "عاشق"

این منم، انسانی که میگویند مادرش حوا است و پدرش آدم.

این منم، همان فرزند، همان انسان از همان پدر و مادر.

این منم، یک شیعه از دیار ایران.

این منم، یک عاشق.      عاشق همه ی خوبی ها.    

این منم، انسانی از جنس خاک.    باشد که لیاقت داشته باشم که خاک پای اهل بیت باشم.

این منم،  الهه ای که شرمنده است و کمک میخواهد.

 یا خدا تو رو به سربریده ی امام حسین(ع) و به دست بریده ی حضرت ابوالفضل(ع) قسم کمکم کن.

شرمنده ی شما---------» الهه

                                                                

الهه نوشت:

از زمانی که به دنیا اومدم مادرم نذر داشت که تاسوعا و عاشورا مشکی بپوشم.

من زنده بودن و سالم بودنم رو مدیون خدا و امام حسین(ع) میدونم که بهم کمک کرد. حالا چی از موقعی که مادرم این نذر رو به زبون آورد و چی این موقع که هروقت صداش کردم،جواب داده.

یا امام حسین(ع)، کمکم کن.  همه جا و همه وقت.

فرارسیدن ماه محرم، تسلیت باد.

                                            یا حسین(ع)؛

                            ماییم و نوای بینوایی، بسم الله اگر حریف مایی.

                                         

 

 

 

 

+لینک ها رو حذف کردم،همین امشب دوباره ثبتشون میکنم.  بنا به دلایلی مجبور به حذف شدم.

بعد نوشت:

وقت کردم که کمی از لینک ها رو دوباره ثبت کنم. بقیه رو هم یه چن ساعت دیگه که دوباره اومدم نت،ثبت میکنم.



تاریخ : جمعه 3 آذر 1391 | 05:36 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.