تبلیغات
✻✻☂زمستون با طعم لواشک انار☂✻✻ - مطالب مرداد 1391

این عزیزی اینقدر امیررضا و یاسمین رو دوست داره،

حتی اگه مریض هم نشده باشن یا لاغر نشده باشن،باز میگه: امیررضا و یاسمین چقدر ضعیف شدن.

 

همیشه آرزوم بود این عزیزی یه بار به من بگه: آخی الهه چقدر ضعیف شده.

 

همینطوری که دارم رو به تحلیل میرم(لاغر شدن) اما هیچ وقت این حرف رو نشنیدم.

امروز داشتم تلفنی با دوستم حرف میزدم... عزیزی برگشته میگه: الهه ضعیف شده ها...... 

از ذوق زیاد تلفن رو قطع کردم. میگم:چی عزیز؟

میگه: یه وخت چاق نشیا.  همینطوری لاغر خوبه.

+ خدایا خداوندا ازت مچکرم.  بلاخره بهم گفت که لاغر شدم.



تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1391 | 12:04 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات

میگن:خدا معجزه کرد، آدم رو آفرید.

 

 

میگما بیا تو هم معجزه کن، آدمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بمون.

 

 

+حالم رو داری بهم میزنی.

+دیگه بیش از حد پررو شدی.

+هر آدمی بلاخره یه خرده صبر داره،  چه برسه به من که میگن خیلی صبورم.   صبور بودم و تا حالا کاری نکردم که اینطوری واسه من نفهم شدی. 

+تصمیم جدی گرفتم واسه آدم کردنت.  بی احترامی کنی،کاری میکنم که از کارت پشیمون بشی.

+من آدمم،میفهمی؟

+خسته شدم از بس به قول بقیه مهربون بودم و کاری نکردم.  مهربون بودن،پاداشش اینه؟



تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1391 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | حرف دوستام
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1391 | 11:11 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات

سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

 

 

 فاااااااااااااااااااااااااااااای اصلا باورم نمیشه که بلاخره  عید شد!

 

 

 

خدایا دوست دالم هوارتااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

 

عیدتون مفالک دوست جونیای من.

 

 



تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1391 | 12:16 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | تبلیک

سیلام.  هرکی میخواد بخونه لطفا تا آخرش بخونه.  قربون همه تون.  من میدونم همه تون همش رو میخونین.

+ با فونت نسبتا درشت نوشتم فقط به خاطر الهه جون.

+میرویم سر خاطرات اندرچرتمان:

+ خانم،   من یه مامانبزرگ دارم شاه نداره.     اصلا زبون داره واسه جواب دادن.   بهش تیکه بندازیا یه جوابی بهت میده، که این قلبت رو صاف میذاره تو دستت از بس دردناک جواب میده.  

ما به مامانبزرگمون میگیم "عزیزی"

یه روز خاله م اومده بود خونه ی عزیزی اینا.    دیگه شب بود که میخواست بره خونه.  بیچاره شوهرخاله اونروز نتونست بیاد دنبالش.

عزیزی: آَسیه  داری میری؟

خاله:  آره مامان. دیگه برم خونه.

عزیزی: رضا میاد دنبالت؟

خاله: نه مامان

عزیزی: پس اون شوهرت به چی دردی میخوره                              ؟

هیچی دیگه شوهرخاله م رو با خاک یکسان کرد با این حرفش.

خاله: نمیتونست بیاد.  خواب من دیگه برم. خداحافظ.

عزیزی: برو ..  برو به سلامت.  اینشاا... سالم برسی. ان لالله و ان الیه راجعون.

(عزیزی میخواست دعا کنه خاله بسلامت برسه.  دعای واسه مُرده ها رو خوند.)

+ الهام امروز داشت یه ورقه هایی رو میشمرد.  میخواست بگه،چرا ورقه کم دارم؟  به جاش گفت:

وای من چقدر کم دارم.

+ عاشق الهامم. همیشه حق منو میگرفت.  الهام کوچیک که بود خیلی شیطون بود.  یه روز منو وقتی که نی نی بودم  با کالسکه برد سرکوچه.

یکی از پسرهای کوچه خواست موذی بازی دربیاره منو از کالسکه برداشت و نشوند رو آسفالت.

فکر میکنین الهام چیکار کرد؟    داد زد؟ فحش داد؟

نخیر، الهام خانم جارو رو برداشت، با جارو دنبال اون پسرِ کرد.  دوتا کوچه اینا دوئیدن. الان این پسر خیلی هیکلش بزرگ شده.

الهام میگه: هروقت میببینمش ازش خجالت میکشم.

+ آهنگ "الهه ی ناز" رو یاد گرفتم. بسی زیباست. کلا کیف میکنم وقتی دارم میزنم.  

+دیشب داشتم نظراتم رو چک میکردم. مامان اومد پیشم نشست.گفتم مامان درباره ی وبلاگم رو میخونم،ببین راست گفتم یا نه؟  وقتی همه ش رو خوندم. اینجوری واسم میخنده Smiley happy 082.gifمیگه:مگه میخوای شوهر پیدا کنی اینجوری دقیق همه چیز رو توضیح دادی؟

+دوست دارم سیگار بکشم.

+ ما یه همسایه داریم اسمش غلامِ.     این آقایه خیلی هیکلیه.   الهام از دانشگاه اومده بود.دیگه غروب بود. گفت:سرکوچه یه آقایِ رو دیدم چاق بود فکر کردم غلامِ،ولی نبود.

یهو من گفتم: هر گِردی که غلام نمیشه.    

+تازگیا کشف کردم که خیلی دوست دارم دختردایی و پسردایی م رو داغون کنم.

بیش از حد شیطونن.وااااااااااااااااااااااااااااااااااای

 



تاریخ : چهارشنبه 25 مرداد 1391 | 12:48 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات

   سیلام.

امروز خاطره هام رو ایجوری نوشتم.

+یه زنِ هست همسایه مون. بیشتر وقت ها صدای دادو فریادش میاد که داره بچه هاش رو دعوا میکنه.

   یه بعدازظهر  این داشت بچه هاش رو دعوا و نفرین میکرد.       الهام اعصابش خرد شد از داد زدنای این همسایه مون.       رفت رو ایوون واستاد،بلند گفت:هیسسسسسسسسسسسسسسسس

این زنِ هم بلند گفت: کوفت.

 

+رفتیم خونه ی پدربزرگم اینا.( ما به پدربزرگمون میگیم*باباجی*)  پسرخاله م اومده،به همه سلام کرده. بعد یهو برگشت دید پدربزرگم رو مبل نشسته.

گفت:وای باباجی اینجا بودی؟ندیدم که سلام کنم.

یهو من بلند گفتم:باباجی همرنگ محیط شده بود.    سرم رو که برگردوندم متوجه شدم همه دارن یه جور خاصی منو نگاه میکنن. الهام برگشته میگه:الهه،اون آفتاب پرستِ که همرنگ محیط میشه.

آخر ضایع شدن بود،میدونم.

 

+ با بابام سر باز بودن در اتاقم دعوا داریم.   کلا به قول مامان، بابا میگه:همین که میبینم الهه خونه ست،خیالم راحت میشه.            من همیشه ی خدا در رو میبندم.بابا میاد در رو باز میکنه. میگم:بابا در رو ببند.         میگه:واستا هوا بره  و بیاد.هوا عوض بشه این کله ت اینقدر هوای گرم نمیخوره.  اون پنجره رو خوب باز کن.

والا من نیدونم چرا اختیار اتاق خودم رو ندارم.        امروز اومدم در رو ببندم.    یهو بابام داد زد: در رو باز بذار.

میگم:واااااااااااااااااای        میگه:میام در رو از جا میکنما.                   جای اعتراضی میمونه؟

 

+من پنجره ی اتاقم رو به حیاطه. اگه کسی رو پله ها بمونه،اتاق  منو میتونه ببینه. من تختم کاملا زیر پنجره ست.

یه بار موقع امتحانای ترم،رو تخت نشسته بودم،تکیه م رو داده بودم به دیواری که پنجره  داره.کتاب رو هم گذاشته بودم رو پام. داشتم با دوستم اس بازی میکردیم.  بعد داشتم به این فکر میکردم که اگه کسی در اتاق رو باز کنه،متوجه نمیشه که من گوشی دستمه، تو همین فکر بودم که یهو صدای بابام  از طرف پنجره اومد که میگفت: به به ،این دختر ما چی درسی میخونه.تلف نشی یه وقت.             

+میگما یه روز بابا بهم گیر نده، واقعا جای تعجب میمونه واسه مون.

+موقع مدرسه،دبیر ادبیاتمون داشت یه شعر میخوند،الان یادم نیست..یه بیتش این بود:اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام.

بعد دبیرِ که اینو خوند،گفت:میدونستین این رو تو مراسم عذا هم میخونن؟ یهو کلاس رفت رو هوا.

من گفتم:فرض کن مثلا شعر رو تو قبرستون بخونن،همه اسکلت ها پاشن،کفنی شون رو بالای سرشون بچرخونن،برقصن،بگن:دست دست دست آآآآآ ماشاا......

 

+بازم همین دبیر ادبیاتمون داشت شعر میخوند.رسید به استعاره ها و این چیزا.  بعد یه بیت خوند. گفت:خوب حالا تو این بیت کی داره حرف میزنه؟    حانیه گفت:شاعر.           تموم کلاس رفت هوا.

 

+تو مدرسه داشتیم با دبیرمون حرف میزدیم.        یهو دبیرمون گفت:آره،قراره دانشگاه ها رو هم جدا کنن،دیگه پسر و دخترا با هم نباشن.

یهو من زدم تو سرم،بلند گفت:وای، از این به بعد به کی جزوه بدیم پس؟

تموم کلاس له شد. 

+یادتونه میگفتم یه دبیر تاریخ داریم خیلی سوتی میده؟

نمونه حرف زدناش:

* داشت حرف میزد،گفت:ساکت،من داره حرف میزنم.

22تا درس داشتیم،میگفت:26 تا درس رو باید خوب بخونین. 

* آره واقعا از این sms های تبلیغاتی خسته شدم،همش نصفه شب بهم sms میدن،میگن:بیا فلان جا.

این رو تا گفت تموم کلاس منفجر شد.

+خو دیه فعلا چیز دیگه ای به ذهنم خطور نمیکنه.

خطاب من به همه ی شما:

دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

هــــــــــــــــــــوارتـــــــــــــا



تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1391 | 02:02 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات

سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

من اومدم.     وای خدا جون باورم نمیشه.شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز

راستی نماز و روزه هاتون قبول.          وای خدای من چقدر هوا گرمه. اینطور نیست.  مخصوصا اینجا که هوا شرجی هستش و آدم نابود میشه.

امروز دوتا کلاس دارم.   از 5 تا 5:30  کلاس موسیقی.    از 6 تا 7:30 کلاس زبان.   بعد هم باید برم خونه خاله م.

یعنی به طور کامل اگه بخوام توضیح بدم.  به صورت جسد متحرک میرم خونه ی خاله م.

مخصوصا اینکه امروز مامان نماز صبح بیدارم کرد و بعد از اون نتونستم بخوابم.  هی جان میدم که بخوابم،نمیشد. واسه همین هندزفری گذاشتم تو گوشم و شعر گوش دادم.    چی دختری هستم من!  کیف میکنه آدم.     همه میشینن تو ماه رمضون قرآن میخونن منم شعر گوش میدم.  شعرای خارجی.شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز

مامان هی غر میزد که تو تنبل شدی.  گفتم تابستون میاد تو به من کمک میکنی،حالا دست به سیاه و سفید نمیزنی.  منم دیگه به رگ غیرتم برخورد   یه کمکایی به مامی میکنم.  مثلا دیروز ظرف شستم. یه خرده هم پیاز سرخ کردم.17 کیلو بود.   امروزم سبزی ریختم تو دستگاه و خرد کردم.  چی دختریم!!!!!!     خدا من رو واسه مامان و بابام حفظ کنه.

شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز

 

این اولای ماه رمضون بود من و الهام(آجی جونم) و محمد(داماد جونم)  رفتیم دریا.

یک حالی داد. جاتون خالی.  اول رفتیم تو پاساژش گشتیم و من و الهام دو تا عینک شکل هم خریدیم.   بعد هردوتا زده بودیم و داشتیم میرفتیم طرف دریا.   الهام میگفت:الان یکی ما رو ببینه میگه اینا چی عقده ین رفتن مثل هم عینک خریدن.

هیچی دیگه.بعد رفتیم کنار دریا . یه عالمه عکس گرفتیم. جاتون واقعا خالی بود.

راستی الهام و محمد سوپرایزم کردن و گوشی واسم خریدن.Galaxi Fit

اینم عکسش:

گوشی قدیمی م نوکیا 6120 بود. اونو گذاشتم یه ایرانسل بندازم توش،استفاده کنم.

+آ راستی رفتم CD آموزش زبان در خواب رو خریدم. پریشب گفتم دارم میخوابم گوش کنم.  هدفون رو گذاشتم تو گوشم و خواستم بخوابم دیدم نمیتونم زیادی فک میزنه.   واسه همین گذاشتم از فرداشب گوش کنم که لااقل با این مسئله کنار بیام که وقتی دارم میخوابم یکی جلوی گوشم فک میزنه.

+ جلوی مدرسه مون از این پرده ها زدن واسه کسایی که معدلشون خوب بود.  اسم منم توش هست.

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

 بزن کف قشنگه رو.

+ استادم بهم آهنگ سلطان قلب ها رو یاد داد.   وقتی میزنمش آرامش میگیرم.کلا وقتی دارم تمرین میکنم آرامش دارم.چون حواسم به هیچی نیست جز اینکه نت ها رو درست بزنم.

+  من صدام یه جورایی جیغ جیغویه. دایی م بهم میگه تو حرف میزنی این دیوارای صوتی میشکنه.بعد خونه ی دایی م اینا واسه افطاری همه دعوت بودیم. دارم حرف میزنم با دایی م.  دایی میگه:میدونی LCD گوشی م شکست.   منم میگم:وای نه،چرا آخه؟؟؟؟؟؟     میگه:هچی دیگه.تو داشتی حرف میزدی.این دیوارای صوتی که شکست،LCD گوشی منم شکست.

نه واقعا فک و فامیله داریم؟

+حالا امیررضا(پسردایی م) داره شامی میخوره.  برگشته به زندایی میگه: مامان چی عجب امروز شامی خوشمزه شده.

 

+راستی این یه هفته ای که نبودم مریض بودم نافرم. رو به موت بودم.   پنجشنبه رفتیم خونه ی الهام اینا. بعد که برگشتیم خونه من از نصفه شب هی تب کردم هی لرز کردم.       بد دردی بود . خواستم برم مامان رو بیدار کنم گفتم:بیخیال.خسته ست الان.  واسه همین تا صبح تو همون حالت بودم.  صبح مامان رو صدا کردم و گفتم حالم بده و یهو زدم زیر گریه.  بابام سرش رو آورده تو اتاق ببینه واقعا دارم گریه میکنم؟ اومدم پیشونی م رو دست زد گفت:تو چرا اینقدر تب داری؟!!!!!!!!!

رفتیم دکتر. فشارم 8 بود.   دکتر گفت:4 تا آمپول رو تو سِرُم باید بزنی. هیچی دیگه اومدم سرم بزنم.  زنه میگفت:فشارت پایینه رگت هی پاره میشه . فلان چیزا دستم رو سوراخ کردن.   هزار باز دست راستم رو و ده هزار باز هم دست چپم رو سوراخ کردن دیدن رگم پاره میشه. اخر سر رفتن یه دکتر رو آوردن. اونم میگفت:تو بد رگی.   دیگه بابا میخواست بلندم کنه ببرتم.  میگفت:ولش کن.اینا رو میزنی..            آخر سر دکتر سوزن سرم رو فرو کرد تو رگ دستم.  اونجا هستا میخوان خودکشی کنن اون رگ رو میزنن،همونجا سوزن رو فرو کرد. هیچی دیگه. این بود ماجرای سِرُم زدن من.

+ این روزا دوباره داره شبکه 3 فیلم دلنوازان رو میده. واسه همین مجبورم ساعت 12 از خواب بیدار شم. مامان از این موضوع خیلی خوشحاله که بلاخره یه چیزی میتونه من رو ساعت 12 بیدار کنه.

+ الهام اینا خرگوشاشون رو فروختن. دلم واسشون تنگ شده.   رفتن به جاش مرغ عشق خریدن.

+رمان ناشناس عشق رو خوندم،خیلی قشنگ بود.متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

+پریشب حدودا تا ساعت 1 و خرده ای فیلم"قصه ی پریا" رو دیدم. همینطوری اشک ریختم تا تموم شد. افسردگی گرفتم و خوابیدم.

+ تو این فیلم" خداحافظ بچه" فکر کنم تا اینا این دفتر صدبرگ رو کامل ضربدر نکشن،فیلم  تموم نمیشن.

+بعد از این همه مدت رفتم ایمیل هام رو چک کنم،33 تا ایمیل داشتم. کیف میکنه آدم.

+وای چقدر حرف زدم. قربون چشای مهربونتون که همه ی اینا رو خوند.   آدم یه مدت نمیاد نت چقدر حرف تو دلش میمونه ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+از پروانه جونممتحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ هم تشکر میکنم که پست قبلی رو از طرف من گذاشت. واژه     

مثل همیشه ؛

دوســــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــونـــــــــــــــــــ

دالـــــــــــــــــــــــــــــم

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

هـــــــــوارتــــــــــــــا



تاریخ : پنجشنبه 12 مرداد 1391 | 03:42 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | عزیز دلم بگو

سیلام دوست جونیام!

 من برگشتم.خیلی هم خوشحال و شادم.

فثط چون نتم مشکل پیدا کرده فعلا نمیتونم یه آپ درست و حسابی بکنم. 

دوستون دالم هوارتاااااااااااا


 



تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1391 | 07:36 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.