تبلیغات
✻✻☂زمستون با طعم لواشک انار☂✻✻ - مطالب بهمن 1391

سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

اصلا میدونی چیه؟   من اینجا رو از همه جا بیشتر دوست دارم، لااقل تنها جاییه که میدونم فقط خودم میتونم توش دخالت داشته باشم. والا.   یعنی یکی دو تا فضول دور و برمون نیست که.  هرجا پا میذاری هشتصد تا فضول میریزن رو سرت.

+ و  حال از  عنوان آپ سخن به عمل می آوریم.

سوال این هفته: به نظر شما کوزت ذکر شده کیست؟

1) الهه

2) دختربرفی

3) مدیر وبلاگ

4) هر سه گزینه صحیح است.

به پاسخ درست یک "آفرین،صدآفرین دختر خوب و نازنین" اهدا میشود.

+ این هفته از زندگیم فقط توی اتاق پرورشی همراه با معاونین پرورشی گذشت.  دیگه باهاشون اینقدر دوست شده بودم دلم نمیومد تنهاشون بذارم.اصلا معتادشون شده بودم.

ای دوستان ببینید حال و روز کسی را که برای گرفتن کارت بسیج فعال چه ها که نمیکند.    :دی

واسه مدرسه قرار بود فیلم درست کنم که آخرشم درست کردم. اما چشام بعد داشت میزد بیرون.  چسب زخم چسبونده بودم به چشام نزنه بیرون.

 

+این شعر یاس بودا میگفت: از چی بگم؟

به سارا میگم:  سارا تو یه چی بگو؟    خیلی جدی پاشده،دستاشو باز کرده, داد میزنه میگه: از چی بگمممممممممممممممممممم؟

من که افتاده بودم داشتم زمین رو گاز میگرفتم.

 

+زنگ خورده بود همه رفته بودن تو کلاس.   من و فرناز اتاق سایت بودیم. بعد که داشته میرفتیم کلاس. فرناز پلاستیک ساندویچش رو باد کرد. گفت: الی بترکونم؟

گفتم: بیخیال فرناز. صدا میخوره میان ما رو پیدا میکنن.   آغا این فرناز این پلاستیک رو ترکوند انگاری بمب درکرده باشن. هردوتا دوئیدیم تو کلاس.

دبیر چپ چپ نیگاه میکنه: میگه چی صدا خورد؟ فرناز میگه: نمیدونیم خانم. ماهم اون صدا رو شنیدیم که دوئیدیم تو کلاس. دروغ حناق که نیست. : دی

 

+ زبان فارسی دبیرمون داره حرف میزنه. میگه: فلانی هروقت  آن عصابه رو بربستندی..   یهو من گفتم: فحش خوردندی.     میخنده واسم. دبیرم اینقدر لفت. یعنی چی آخه؟  چرا منو ننداخت بیرون؟   بابا دوست دارم یه بار یکی منو بندازه بیرون. چرا هیچکی به آرزوهای این جوون توجه نمیکنه.

 

+سر ادبیات داریم درباره ی حمام فین کاشان میخونیم.   میگم: چرا بهش میگفتن: فین؟   یعنی توش فین میکردن؟      حانیه میگه:  نه خوب بود توش خِلط میکردن،بعد اسمشو میذاشتن: حمام خِلط کاشان؟

 

+سر زنگ انگلیسی، دبیر داره درس میده، بچه ها حرف میزنن.  یهو دبیر داد زد: در بازه،کسایی که میخوان حرف بزنن برن بیرون. همه  در رو نیگاه کردیم.  اما در بسته بود.  آخه دبیر من میخوای تهدید کنی،خوب تهدید کن بچه ها واست نخندن.

 

+ فرناز میگه: خانم دفتر رو ببندیم؟       دبیر داد میزنه:  نه نه نه دفتر رو ببندین.   

خب این یعنی چی؟ فرناز همین رو گفت که.   خدایا این دبیرا رو ازمون نگیر که موجبات خنده و شادی ما رو فراهم میارن.

 

+همین دبیر میخواد حرف میزنه. میگه: وسیلات نقلیه.  میخواست وسیله نقلیه رو فکر کنم جمع ببنده. خودمونم نفهمیدیم.

 

+داره بچه ها رو دعوا میکنه، میگه: جلسه ی بعد شما چهار نفر به هیچ عنوان جدا بشینین.

همه هنگ کردیم.  معلوم نشد بچه ها باید چیکار کنن.

 

+فاطمه خیلی لاغره. بعد همین فاطمه داشت مرجان رو نیگاه میکرد. مرجان سرشو تکیه داده بود به دستش. فاطمه خوند: اگر دیدی مرجانی سرش را به دستش تکیه داده بدان نمره کم گرفته گریه کرده.

یهو من فاطمه رو نشون دادم،داد زدم: بشنو از نی چون حکایت میکند.

 

+این ماییم. قبل از اینکه دبیرا بیان تو کلاس:

+هفته دیگه یه اتفاق جالب میفته.

+ادامه مطلب یه سری عکس گذاشتم. اگه خواستین ببینین.

 

 


ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 27 بهمن 1391 | 02:29 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات

میدونی؟

گاهی اوقات دوست دارم بغضم رو مخفی نکنم تا هیچ کی نفهمه که منم بغض دارم.

بغض از اینکه میرم بیرون اما صحنه هایی میبینم که دوست داشتم زنده نبودم و نمیدیدم.

میدونی؟

گاهی اوقات دوست دارم همراه اون زنی که نشسته کنار خیابون و دستش رو دراز کرده بزنم زیر گریه.

کنار اون پیرمردی که بچه هاش انداختنش بیرون و حالا کنار خیابون با دو تیکه مقوا میخوابه.

واسه اون دختربچه ی معصوم گل فروش که دیگه کم مونده بیفته به پای مردم که ازش گل بخرن.

واسه اون پسرک دعافروشی که کله ی کچلش برق میزنه و از چشاش موج شیطنت بچگی میباره اما داره کار میکنه.

دلم میخواد گریه کنم واسه

اون آدمی که واسه اینکه بتونه از خجالت زن و بچه ش دربیاد داری 3 شیفت کار میکنه و  شبا هم میره مسافرکشی.

دلم میخواد گریه کنم واسه اون پیرمردی که دستاش داره از سرما یخ میزنه اما تو آشغالا میگرده شاید یه چی واسه خوردن پیدا کنه.

 دلم میسوزه واسه اون بچه ای که مجبوره همراه مادرش بره در خونه این و اون و تقاضای یه خرده کمک کنه.

دلم واسه اون دختری که زندگی باحالی داره اما فکر میکنه هیچ چی نداره میسوزه.

دلم واسه آدمای خودخواهی که فکر میکنن فقط خودشون مهمهن میسوزه.

دلم واسه آدمایی که فکر میکنن فروختن آدما و بردن آبروشون با هر شرایطی افتخار باحالیه واسشون.

دلم واسه اون همسایه ای که همش سر کوچه ست یا سرش رو از پنجره آورده بیرون که ببینه بچه ی فلان همسایه با کی میره و با کی میاد میسوزه.

دلم واسه همه میسوزه

دلم واسه اونی که فکر میکنه من شوخ م و پس هرشوخی که دلش میخواد میکنه میسوزه

دلم واسه آدمایی که منو خوب نشناختن و درموردم قضاوت میکنن میسوزه

دلم واسه همونایی که دلم رو سوزوندن هم میسوزه.

همه ی اونایی که دلم میخواد بشینم و واسه شون تا ابد گریه کنم.

اما لطفا یکی پیدا بشه....

لطفا یکی پیدا بشه واسه همه ی سادگی ای که دارم و هیچ وقت ازش عبرت نگرفتم دل بسوزونه...

لطفا یکی پیدا بشه واسه من گریه کنه...

لطفا....

 

+الی نوشت:

این آپم فقط جهت دردودل بود.   درد و دل واسه صجنه هایی که میرم بیرون و میبینم و بغض میکنم اما تو خودم میریزم.

الی نوشت2:

حالم خوبه. فقط خواستم منم یه درد و دلی کرده باشم.



تاریخ : دوشنبه 23 بهمن 1391 | 03:16 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات

سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

میدونی چیه؟ اینقدر اینجا مینویسم سیلام الان میخوام به یه نفر سلام کنم میگم سیلام. یعنی باید خودمو بکشم به در و دیوار بزنم تا بتونم بگم سلام یا مثلا وقتی بخوام تشکر کنم میگم میسی.  همین امروز به معاونمون گفتم میسی.    یعنی چی آخه؟ ما چرا اینجوری شدیم؟ اینجا چی خبره؟ من کیم؟ اینجا کجاست؟

 

+خاطراتم رو مینویسم، باشد که این ها باشند تا من تا روزی که باشم یادم باشد که بودم و هنوز همانم و یادم باشد تا باشم.

+ سرزنگ جغرافیا، همه دارن نعره میزنن با هم حرف میزنن، هی دبیر میگه: ساکت. میزنه رو میز، میزنه به تخته، بلند میشه میزنه رو کله خودش داد میزنه کسی ساکت نمیشه.  یهو مارال برمیگرده جوری که انگار داره دبیر رو بهمون معرفی میکنه  داد میزنه: بچه ها، خانم.

یهو همه ساکت شدن.   منم گفتم: خانم،بچه ها.     کل کلاس له شد.  

 

+دبیرِ داره حرف میزنه. میخواست بگه: من اینا رو بهتون میگم که اگه سوال اومد شما غلط ننویسین

به جاش میگه: من اینا رو میگم که اگه سوال اومد شما غلط نکنین.   یعنی کل کلاس بیهوش شده بود.

 

+سرزنگ انگلیسی دبیر میخواست بگه: واسه پدر مریم His  بکار میبریم.   قاطی کرده،برگشته میگه: پدر مریم هیزِ.

من پشت سرهم داشتم زمین رو گاز میزدم.

 

+بعد میگه: خب بچه ها ، اگه مهمون بیاد ما چیکار میکنیم؟

یهو من گفتم:فرار میکنیم. 

من:)))

دبیر://////

بچه ها:)))))))))))))))))))))))))))

مهمونا :%%%%%%%%%

 

+سرزنگ تاریخ ادبیات، دبیر داره سوال میکنه، میگه: وی زبان عربی دوست نداشت بنابراین از این زبان خوشش نمی آمد. او کیست؟

یهو من گفتم: الهه

دبیر از یاس فلسفی گذشت بردیمش بستری ش کردیم.

 

+سارا ادای باباشاه رو درمیاره به من میگه: الیوت.

داشتیم درس میخوندیم یهو این عکسِ اومد.

زیرش نوشته بود  «الیوت» .    یعنی تا اینو خوندیم ترکیدیم.  هانیه میگه:الیوت کیت بود؟   میگم: یادش بخیر مَرد خیلی خوبی بود.

هانیه میگه: چی موهاش برق میزنه. تو موهاش رو شونه کردی؟    میگم: نه، هرروز عادت داشت میرفت یه گاو پیدا میکرد، گاوِ موهاش رو لیس میزد.

میگه: خب چجوری مُرد؟    میگم: هیچی، عادت داشت همیشه شیر بخوره. یه روز که داشت شیر میخورد،گاوِ نشست روش اینم مُرد.

روحش شاد یادش گرامی باد.

تا اینو گفتم یهو هانیه ترکید.  دبیرم دعوامون کرد.

 

+سر زنگ عربی، فاطمه به سارا میگه: این کلمه اعرابش چیه؟   سارا میگه: محلاً منصوب.   فاطمه میگه: علائمش چیه؟

سارا برگشته خیلی جدی میگه:علائمش؟  خب تب داره،سرگیجه داره،حالت تهوع داره....

یعنی دبیر بفهمه یه نخبه تو کلاسمون پیدا شده از خوشحالی میترکه.

 

+سرزنگ ادبیات، فاطمه یه نقاشی رو دیده، میگه: وای چی خوشگله، یعنی میشه دنیا هم همینجوری بشه؟

یهو من داد زدم: رویایی دارم من ، رویای رنگارنگ..

 

 

+دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هــــــــــــــــــــــــــــــــــوارتـــــــــــــــــــــــــــــــــــا

 



تاریخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.