تبلیغات
✻✻☂زمستون با طعم لواشک انار☂✻✻ - مطالب خرداد 1390

فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم…

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک میریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم”دوی” شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای “دوی”تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!…

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

 راجع به این موضوع به “دوی” هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم..پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.

همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به  سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.

“دوی” در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمیکنی تب داشته باشی؟من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.
زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. “دوی” انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

***

جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.

پس در زندگی سعی کنید:
زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید..زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.
اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ اتفاقی نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید.


تاریخ : پنجشنبه 26 خرداد 1390 | 01:20 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | یه عالمه دوست با معرفت دارم...بشمار...
کارت پستال روز پدر

تاریخ : چهارشنبه 25 خرداد 1390 | 07:51 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | برو پست پایین نظر بذار جیگر

قلب.قلب های زیبا.رویایی

سیلام.

دیگه حوصله ندارم که خاطرات هفتگی م رو اینجا بنویسم.اونا رو که تو دفتر خاطراتم مینویسم.

تعجب کردین...نه!!!!!!!!  که چرا با اینکه تو دفتر خاطراتم، اتفاقهای روزمره م رو مینویسم،میام اینجا و دوباره اونا رو مینویسم؟.

خواب جو گرفته بود منو.اره؟جو گرفته بود.مشکلیه؟

به قول یکی از معلم های سوم راهنمایی م، (( آدم رو هاپو بگیره ،جو نگیره)) بسیار سخن زیبایی گفته اند ایشون.

امروز امتحان فیزیک داشتیم.درسی که اصلا" و ابدا ازش خوشم نمیاد. بگو یه ذره...اصلا"...حالم رو بهم میزنه.

آخه فیزیک دیگه چیه؟ اه اه اه اه اه(این شکلک،الان داره دقیقا" حالت من رو نشون میده)

امروز سر امتحان هر کسی که باعث شده بود کتاب فیزیک جزو درسهامون بشه و هر کی که اون فرمولها رو اختراع کرده بود رو به باد ناسزا گرفتم. حتما میگین عجب دختر بی ادبی!!!!!  اما من بی ادب نیستم.....فقط یه ذره جوش آورده بود،همین.

امروز ظهر موقع نهار خوردن بابا بهم گفت:باز رفتی اینترنت؟ مگه قرار نبود که دیگه نری؟

منم جواب دادم: همین الان امتحان دادم و اومدم.....خواب دلم تنگیده بود.چیکار کنم؟

این هم از پدر گرامی بنده که اولین گیر سه پیچ خودش رو سر نهار نصیب من کرد.

راستی امروز با آجی شیدا جونم هم حرفیدم......یه اتفاقایی افتاده بود،میخواس با هم بحرفیم. اتفاقی بسیار عصبانی کننده. من که انگار  اتو بخار شده بودم.داشت از سرم دود بالا میومد...عین این نقاشی های کوچیکیمون بود که خونه میکشیدیم بعد هم واسش یه دودکش میزاشتیم که داشت  ازش دود بالا میومد،اونجوری!

شیدا هم خودش عصبانی بود....یه آدم بسیار فخرفروش و بد و .... شیدا رو عصبانی کرده بود ،اصلا غلط کرده هرکسی که آجی منو عصبانی کرده باشه.حیف که آجی گفت بهش چیزی نگم،وگرنه خودم یه بلایی رو سر اون آدم میاوردم که حظ کنه.

اصلا کسی جرئت نداره که آجی های منو اذیت کنه، چون چنان بلایی رو سرش میارم که مرغهای آسمون به جای گریه کردن به حالش تخم بذاران.

راستی دیروز با آجی چیستا و آجی بهار و آجی کیمیا اس بازی کردم.آی دلم براشون تنگیده بود.

راستی آجی بهار ممنون که اس دادی و جواب اون سوالم رو گفتی.بسیار جواب قشنگی بود.

الی(خواهرم) 24 تیر ماه عروسی شه...بخواد بره این کامپیوتر رو هم با خودش میبره و من بیچاره بی کامپیوتر میمونم...فعلا راضیش کرم که یه ماه اضافی بذارتشتا بعد بابا یه لب تاپ واسم بخره

دیروز فکر کردم که اگه الی بخواد کامپیوتر رو ببره،من عکسایی رو که تو کامپیوتر ریختم و چی کار کنم؟ که رفتم و به بابا با یه  صدای محزون انگیزگفتم :بابا واسم فلش میخری؟ بابا گفت:همین الان احتیاج داری؟ منم هم چهره ی مظلومانه به خود گرفتم و گفتم:آره..... گفت:خواب برو فعلا فلش من رو بردار..... و من هم از خدا خواسته رفتم برداشتم.

راستی شنبه پسرخاله م شعر آرمین 2afmرو بهم سند کرد...اون شعری رو که اسم(خوش به حالت) هست.این شعر هرچقدر قدیمی بشه بازم دوسش دارم.تو این شعر آرمین یکی از شعرهای قدیمی ش رو هم میخونه.....

آخی شعرهای بسیار غمگینی اند، دلم میسوزه واسش.

چقدر حرفیدم!!!!!!!!!!!!

حتما الان همه تون اینجوری هستین.

دیگه حرفهام ته کشید.....باید برم.

دوستون دارم هوارتا


برفی نوشت:امروز صبح وسایل الی رو بردیم خونشون تا بعداز ظهر بریم بچینیمشون.البته چند روز طول میکشه.

.امروز دیگه راست راستی باورم شدکه الی داره ازپیشم میره.دلم براش خیلی تنگ میشه.البته تا 24 تیرماه حدودا یه 30 روز مونده،اما من از الآن غصه دارم اما بگما...به روی خودم نمیارم.

امشب اگه وقت بشه میخوایم بریم شهربازی.جای شما رو هم خالی میکنیم.

25 تیر یه پست میذارم درباره ی خاطرات من و الی.

خواب دیگه باید برم.

فعلا



تاریخ : یکشنبه 15 خرداد 1390 | 03:15 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | تو هم گلوله برفی پرت کردی؟


تاریخ : یکشنبه 15 خرداد 1390 | 03:09 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | بگو ببینم چی میگی؟

شنبه:

امروز شنبه بود،یعنی روز شروع شدن امتحانات.

اولین امتحان که دین و زندگی بود،که رفتیم دادیم و آسون بود.آسون بود،اما برای هر سوال باید یه جواب به اندازه ی طومار می نوشتی.

راستی  امتحان عربی رو که قبلا داده بودیم رو بهمون داد و من شدم75/15.ای بخشکی شانس.

فردا باید بشینم،عربی بخونم آخه دوشنبه امتحان عربی داریم و باید رقص عربی مون رو فول باشیم.

امروز الی و ممد و بابا و مامان رفتن خونه ی الی اینا و اون جا رو سروسامون دادن. نمیدونم چرا 24 تیر زودتر نمیاد تا من از دست الی زودتر راحت بشم.

امروز تو بلاگ رها هم رفتم.خیلی خفن بود.الان دارم با آجی شیدا جونم اس بازی میکنم.

از بس پشت کامپیوتر نشستم چشام دردیده.

راستی امشب تکتم بدنیا اومد.قرار بود 16 خرداد بدنیا بیاد،اما شیطونی کرد و 31 اردیبهشت بدنیا اومد.

یکشنبه:

مثلا امروز رو گذاشته بودن واسه خوندن عربی تا فردا بریم و این امتحان دیوانه کننده رو بدیم.اینجانب نمیدونم چه مرگم شده بود که اصلا نتونستم عربی بخونم جز معنی درسها رو..اصلا انگار جای مغز تو کله م خالی بود.

مامان اینا امروز رفتن بیمارستان و الی از تکتم عکس گرفت.اینقدر نازه.لپاش صورتیه.صورتش هم گرد.

امروز منو جو گرفت و از خودم عکس گرفتم.

راستی امروز یه موضوعی شد و من به آجی شیدا زنگیدم.الهی صداش اینقدر قشنگ بود که نگو.اما خیلی هم آشنا بود.

هرچی فکر کردم نفهمیدم کجا صداش رو شنیدم و مغزم داشت بخار میکرد.

دوشنبه:

امروز امتحان عربی داشتیم.

بی مروت یه سوالایی داده بود.5/0 کم میشم.چون یادم رفته بود مترادف الصبیان چی میشه و خروس به عربی چی میشه.....آخه این عالمه حیوون تو زمین خدا هست حالا چرا خروس؟میگفتی گوسفند،بلد بودم.

از ساعت 5 پا شدم و تا ساعت 8:30 نمونه سوال حل کردم.

بعد از امتحان من و سارا تصمیم گرفتیم خط سوار شیم ،که البته جا هم نبود که بشینیم.من داشتم میمردم.بعد هم باسارا رفتم واسه مامان یه چیزی خریدم.

سه شنبه:

نمیدونم شاید خودم دارم کم کاری میکنم،یا...نمیدونم.

اصلا حوصله ی درس خوندن رو ندارم.انگاری درس رو بازیچه قرار دادم.

فردا امتحان زیست دارم.هنوز یه فصلش رو نخوندم،چه برسه به اینکه بشینم و دورش کنم.

فردا باید ساعت 5 پاشم.آخه امتحان رو کشوری کردن و ساعت 8:30شروع میشه.

خدا به دادمون برسه.البته میگن کشوری آسونتره.

الان ساعت یه ربع به دوازده س که من دارم این خاطره رو مینویسم.چرا بیدارم؟چون به خاطر پخش کردن فوتبال،سریال ساختمان پزشکان رو دیر پخش کردن.

خدایی اینجا دیگه خیلی شقایق دهقان گیج میزنه. هم شوهرش(مهراب قاسم خانی) قشنگ مینویسه،هم خودش قشنگ بازی میکنه.

راستی امروز روز مادر و روز آزاد سازی خرمشهر و روز تولد الی بود.

امشب کیک خوردیم.جای شما خالی.

چهار شنبه:

مرده شور هر چی امتحان کشوری رو ببره.آخه امتحان کشوری بشه که چی بشه؟!!!!!!!!!!

والله....دیگه ببین چه جوری بود که یکی از خرخونهای 100% کلاسمون به من اس داده بود که :(( خوب دادی؟)) ...منم یه ذره زیاده روی کردم و گفتم:((آره))

خدایی،یه نمره کم دارم. اصلا اونا سوال نبود که،چرت و پرت بود. آخی گفتم چرت و پرت یاد مژگان افتادم.

البته شاید واسه خیلی از آدما یه نمره زیاد نباشه،اما واسه ما که مدرسه شاهد میریم همون یه نمره خودش خیلی زیاده. شاهد دیگه،چیکار میشه کرد.

اگه بخوایم سال دیگه هم همین مدرسه باشیم،باید معدلمون از 17 به بالا باشه.من سوم راهنمایی معدلم شد 44/19 . التبه من فکر کنم با این شیطنتهایی که من کردم،اگه هیچ نمره ای رو کم نیارم،نمره انضباطم رو کم میارم.

بعد از دادن امتحان رفتم پایین و بعد با بر و بچ نشستیم زیر پنجره و سوالا رو تست  کردیم.که یهو دیدم نیلوفر داره میاد و نیشش تا بناگوش بازه.گفتیم:چیه؟ گفت:الی دستت در نکنه. گفتم:چرا؟ گفت: داشتی جواب سوالها رو به بچه ها میگفتی،صدات میومد تو کلاس و من جواب سوالها رو نوشتم.

(( عجب آدمیه این نیلوفر!))

راستی امروز بعد از مدرسه رفتم خونه ی زهرا و نی نی زهرا(تکتم) رو دیدم.

پنجشنبه:

وااااااااای....انگار که من الان اتو بخار باشم،داره از کله م دود بالا میاد.

خدایی حق داشتم واسه شیمی دو روز وقت گذاشتن.چون من تا الان فقط تونستم دو درسش رو بخونم،البته گاج هم حل کردما.

شنبه آخرین مهلت واسه تحویل دادن خلاصه ی زبان فارسیه.

فردا باید بریم خونه ی دخترعمو  زهرا،یعنی دختر عموی مامان.

جمعه:

امروز رفتیم خونه ی دختر عمو زهرا.وارد خونه که شدیم،دیدیم خاله آسیه رفته ترازو رو ورداشته و داره خودش رو وزن میکنه، بعد جالب اینجاست که تا روی ترازو میرفت،ترازو هنگ میکرد و همش پیغام خطا میداد.من که داشتم دیگه از خنده میترکیدم.

یاسی هم رفت رو ترازو و وزنش اومد 14 کیلو. یاسی نفس منه.دختر دایی مه.

امروز ما جوونا تموم  خونه رو  شلوغ کرده بودیم.

آهان راستی امروز فهمیدم جواد(پسرخاله) عضو فیس بوک شده.........

امروز همش محمد حسین(اون یکی پسرخاله) همش میگفت :الی از من عکس بگیر. ازش پرسیدم:تو هم می خوای عضو فیس بوک بشی؟  گفت:آره.

من این پسرخاله م رو به جای داداش نداشته م دوست دارم.

موقع برگشت:به مامی گفتم بریم یه بستنی بزنیم تو رگ؟ که رفتیم و جاتون خالی خوردیم.

خیلی کیف داد.



تاریخ : دوشنبه 9 خرداد 1390 | 08:39 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | برفی گفتن...

امروز روز مادر بود.

امروز تولد حضرت فاطمه(س) بود.

امروز روز آزاد شدن خرمشهر بود.

امروز تولد امام خمینی بود.

امروز تولد خواهر جونم،الهام بود.

امرز بهترین روز دنیا بود.

من امروز به مامانم یه کارت پستال هدیه کردم که توش خودم متن نوشته بودم.یه کاغذ خوشمل هم هدیه دادم که توش یه متن نوشته بودم.اون متن حرف دلم بود که به مادرم زده بودم.

مامانم خیلی خوشحال شد.من عاشق مامانمم.من بدون مامانم میمیرم.

خدایا هیچ وقت مامان نسرینم رو ازم نگیر.

اون متنی که به مامان هدیه دادم رو اینجا نوشتم.

اون متن اینه:

 

مادرم هنگامی که چشم به جهان گشودم،گریان بودم،زیرااز آنچه که در این دنیا بودو سرنوشتی که برایم تعیین شده بود می هراسیدم.

صدای ضربان قلبت آرامم کرد و نجوای زیباگونه ی تو در گوشم طنین انداخت.

چه لحظه ی خوبی بود،آن روزی که احساس کردم فرشته ای مهربان مرا هیچگاه تنها نخواهد گذاشت و همواره مراقبم است.

مادم،ای بهترین فرشته ی زمین؛

هم اکنون بوسه بر دستانت میزنم که لطافت آن سبب شد که من لطافت زندگی را بفهمم.

*بوسه ای سرشار از عشق محبتانه کودکی به مادر*

هیچ دوستی آنقدر باوفا نیست که انسان را در لحظات سخت زندگی تنها نگذارد،اما تو ای مادرم،ای بهترین گل نسرین،تو همواره در لحظات خوب و بد زندگی ام  با من بودی.

فقط همراه لحظات خوب نبودی،بلکه یک همراه خوب،در لحظات بد نیز بودی.

چقدر دوستت دارم.

ممنونم از تو،بابت مهربانی هایت.

ممنونم از تو،بابت تمام زحماتی که برایم کشیدی.

ممنونم از تو،بابت اینکه به حرفهای دلم گوش نمودی.

ممنونم از تو،بابت تمامی نصیحتهایت.

مادرم،ای بهترین بهانه ی زندگی هیچ گاه تنهایم نگذار؛

که همواره محتاج دستان مهربانت و شانه های گرمت هستم.

هیچ گاه تنهایم نگذار،

                                                هیچ گاه.

*از طرف دختر کوچیکت،الی شیطونک.*



تاریخ : سه شنبه 3 خرداد 1390 | 02:16 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | کسایی که مادرشون رو دوست دارن.



تاریخ : سه شنبه 3 خرداد 1390 | 02:15 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.