تبلیغات
✻✻☂زمستون با طعم لواشک انار☂✻✻ - کلمات
نمیدانم، اما انگار خواستم بنویسم....
مثل همان زمان هایی که یکهو دفترم را باز میکنم و اینقدر مینویسم تا خالی شوم....
من مینویسم تا از حس ها خالی شوم....
اگر ننویسم، اگر تهی نشوم، این ها می مانند ، اینقدر میمانند تا در یک لحظه ی مناسب بترکند و یک دنیا را به لرزه دربیاورند...

میدانی؟
گاهی درد دارد اینکه بخواهی بنویسی، کلماتت جور درنیاید
درست مانند همین لحظه ای
که من با کلمات دست و پنجه نرم میکنم تا در حرفهایم بگنجد
تا تحت شرایط درست قواعد دستوری زبانمان قرار گیرد
تا شاید کسی بخواند
تا شاید وقتی خواستم بعدها بخوانم
فرد دیگری باشم که با الان خود غریبه ام....

کلمات هیچ وقت حس درست نویسنده را بیان نمی کنند،
حتی اگر بعد از خواندن یک رمان پراز سود و گداز
دستمال های کاغذی مچاله شده ای را اطرافت دیدی که از اشک هایت خیس اند
باز بدان که حس نویسنده را حس نکردی
کلمات ساخته ی خود آدمند....
نه بیشتر نه کمتر
گاهی کلمات پر از تناقض اند
آنقدر که تو گیج شده، در پی یافتن حل مسئله ی پرتقال فروش میروی...

میدانی؟
این هایی که نوشته هاشان سرشار از
استعاره و کنایه و ایهام و سه نقطه است...
این ها مستحق سرزنش نیستند که نوشته هاشان سخت است و نامفهوم
این ها فقط نخواستند که کسی حرفشان را، حسشان را بفهمد
غافل از اینکه کلمات خود نامفهومند....

اینکه من اینجا اینگونه نوشتم برای خودم عجیب است
شاید باور نکنی
اما وقتی خودم نوشته های خودم را میخوانم
هیچ باور نمیکنم که دست خط خودم باشد...
شاید کسی که دست خطش مانند من است
تیکه کلام هایش مثل من
این ها را یواشکی نوشته است و در رفته
و حال من گمان میکنم که خودم نوشتم....


تاریخ : جمعه 26 اردیبهشت 1393 | 12:02 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.