تبلیغات
✻✻☂زمستون با طعم لواشک انار☂✻✻ - ماسال


سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

تعطیلات نوروزی میگذرد با همه ی خاطره هایی که به جا میگذارد و ما همینطور شاد و خوشحال به راه خودمان ادامه میدهیم.فقط اگر این درس ها نبودند که لرزه بر جانمان بیندازد عالی میشد. اما خدا را شاکریم از اینکه این زندگی را به ما عطا نموده است.


دیروز با کل خاندان تشریف برده بودیم (ماسال) که بسیار سرسبز و زیبا مینمود و ما هم بسیار خوشگذراندیم به جای شما.
خاندان تصمیم گرفتند که کار صعود کردن به آبشار را آغاز بنماییم. راهی بسیار سخت و پرشیب که امکان سقوط کردن و پیوستن به ملکوت را داشت.
اینم عکس راه.البته این جای خوبش بود:


 




هوای همدیگر را داشتیم. در قسمتی که توان بالا میخواست،بنده ی حقیر کمی سرُخورده و اگر شوهر دخترخاله ی ما نبود، الان مجبور بودیم زبانمان لال از بیمارستان برایتان بنگاریم. در قسمتی هم پسرخاله ی بنده امکان سقوط را داشت که بنده فقط توانستیم چوبی که در دستانمان است را به سویش بگیریم که او نیفتاد که الحمدالله به خیر گذشت.
اینم عکس پسرخاله وقتی داشت میدوئید به سمت بالا:







خلاصه سرشما را درد نیاورم. همینطور به مقصد ادامه میدادیم که ناگهان صدای دادی شنیدیم و وقتی سرمان را بالا آوردیم دیدیم شوهرِدخترعموی مادرمان-که دیسک کمر نیز دارد- بر بلندای آبشار ایستاده و برایمان دست تکان میدهد.   همه برایش دست تکان دادیم اما فقط در تعجب بودیم که چگونه با آن کمر خود صعود کرده است. ما نیز از پشت همین تریبون بهشان تبریک عرض مینماییم.
اینم عکشان،اگر کمی دقت کنید آن بالا کسی را میبینید که دستهایش را بالا کرده. البته آبشار اینقدر ارتفاعش کم نبود، دوربین ما هرچه زوم کردن در توان داشت به کار گرفت تا ایشان را در عکس بیندازد.







ما نیز مصمم شدیم که به راه خود ادامه بدهیم. من نیز پشت دخترعموی مادر میرفتم و عکس میگرفتم. راهی بسیار سخت و دردناک بود. 
5 نفر به بالای آبشار صعود کردند ما نیز در نزدیکی اتراق کردیم که دامنه ای پرشیب بود و عکس مینداختیم.
ما اگر کمی خود را لیز میدادیم تا ته میرفتیم.پسرخاله ی خود که پشت درختی نشسته بود و از سقوط خود جلوگیری کرده بود.
اینم عکس.آن دختر منم. آن دخترعموی مادرمان است.  آن پسر هم که پشت درخت نشسته است آن یکی پسرخاله است.شیب دامنه را میبینید؟فجیع خطرناک بود.
 
                                                                                              چند روز پیش نیز دو بار با کل خاندان محترمه به دریا رفتیم که بسیار خوش گذشت. .  یک جایی نزدیک دریا ایستاده بودیم و عکس میگرفتیم که یک موج بلند ما را غافلگیر کرد و خیسمان کرد. به جان خودمان بسی حال داد.جای دایی جانی جانیمان خالی بود که کاش می آمد.

خبر مهم:
در مدرسه به اصرار یکی از معاونین در مسابقه ی شعر شرکت کرده بودیم که چندروز پیش پدر در سایت مربوطه بود اسم ما را دید که در ناحیه نفر دوم شده ایم. بسیار خوشحال میباشیم. دیگر برای خودمان شاعری شده ایم.


نکته ی مهم: فرناز جان رسیدنت را تبریک میگویم. باشد که همیشه برسی. راستی وقتی رفته بودم ماسال به فکر زری بودم و میخواستم از بقیه بپرسم:
شماها پاک کردین؟پنجره ها رو پاک کردین؟      



خواهر عزیز: همیشه دوستت دارم.و از شما تشکر مینماییم که آخر توانستی به من بفهمانی که دوست خوب و بد را چگونه از هم تشخیص دهم اما کاش از اول به ما میگفتی که انحرافات دشمن دوست نمایمان را درخیابان دیده ای. 
محمدجون: داداشی عزیز منی. اوی اوی اوی با ادب
مادرم: دستانت را میبوسم که همیشه تکیه گاه منی و قول میدهیم از این به بعد نصیحتهایتان را درباره ی افراد به کار گیریم..
پدرم: ایشاا... همیشه سایه ات بر سرمان باشد.



برفی نوشت: آهنگ وبمان را بسی زیاد دوست میدارم. بسی احساساتی است.

شاید گاهی اوقات با افراد فامیل و خانواده مشکل داشتیم، اما مدتیست اوضاع روبراه است و کل فامیل عاشقانه همدیگر رو دوست داریم.خدایا شکرت که سوء تفاهم ها رفع شد.

الی نوشت: ما برادر نداریم که در خانه هی بنشیند فوتبال نگاه کند اما به جایش مادرعزیزمان را داریم که همه ی فوتبال ها رو نگاه کند و قواعد بازی را بداند و بازیکن ها را هم بشناسد.  و پسرخاله ها هم با مادرمان درباره ی فوتبال به حرف بنشینند.

سال جدید باعث شد دوستای واقعی و غیرواقعی رو بشناسم.افرادی که احترام میذارن و نمک میخورن و نمکدون میشکنن حتی اگه سالهای زیادی به عنوان یه دوست خوب باهات رفتار کرده باشن.ف.ش کاش از اول به حرفت که تو چت بهم گفته بودی گوش داده بودم هرچند که الانم خدا رو شاکرم که این لطف رو بهم کرد،من حرمت دوستی ها رو میدونم و حتی اگه دوستام اشتباه بکنن فراموش میکنم و میبخشم و همچنین یاد گرفتیم که به هرکس و ناکسی اعتماد نکرده و سر و راز خود را فاش نگویم:  چو دوست خبیث دشمن شود    شکایت به کجا بَرَم؟
... عاشقتم خدا که این لطف رو بهم کردی.اینم یه ماچ مال تو.بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس


+امروز سارینا اومد اینجا.کلی حرف زدیم و خندیدیم.مسخره بازی درآوردیم.فرنازی یه روز قرار بذاریم G5 جمع شن.OKAY?




تاریخ : شنبه 10 فروردین 1392 | 01:31 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.