تبلیغات
✻✻☂زمستون با طعم لواشک انار☂✻✻ - باورم نمیشه....پیش نت نشستم. :دی

سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

تو این دوهفته ای که آپ نکردم، این هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوا حرف تو دلم مونده که دارم میترکم.

+امروز خیلی خوابم میومد. سر کلاس سرم رو میذاشتم رو دستام میخوابیدم. حالا سرم رو آوردم بالا، دیدم سارا سرش رو تکیه داده به دیوار،لم داده خوابیده.

یعنی با یه آرامشی خوابیده بودا یه لحظه غبطه خوردم بهش.  یعنی الان دبیر اونجا شلغم.      پارسال که سرزنگ یکی از دبیرا، تمیز نیم ساعت خوابیده بود حالا بیدار شده بود به بدنش کش و قوس میداد.

+همه امروز مانور زلزله داشتن، ما امروز مانور برق رفتگی داشتیم. میرفت میومد،میرفت میومد...اینقدر رفت و اومد که آخرسر خودشم نفهمیده که الان اومده یا رفته.

+دبیر زبان فارسی داره حرف میزنه. میگه:من به اون دانش آموزم پیشنهاد دادم که بره بازیگری...هنوز که هنوزه فکر کنم داره به  فعالیتش ادامه میده،یه روز اومده بودن داشتن از همه تست میگرفتن واسه بازیگری...از اینم آزمایش گرفتن،دیدن خوبه،بردنش واسه بازیگری....

فاطمه منو نیگاه کرد.میگم:هان؟  میگه: واسه بازیگری آزمایش میگرن یا تست؟     میگم: نه از این دختره آزمایش گرفتن، دیدن بازیگری تو خونشه،بردنش واسه بازیگری.

+دبیر جامعه شناسی مون داره درمورد جامعه حرف میزنه. میگه:مثلا هرکسی کجا به دنیا میاد؟   یهو هانیه گفت: تو بیمارستان.      

+سر زنگ ادبیات،بچه ها دارن بحث میکنن که بقره گاو ماده ست یا گاو نرِ.      دبیر دیگه کلافه شده بود. فاطمه تا اون لحظه خواب بود. سرش رو بلند کرده میگه: چی شده؟ موضوع این گاو چیه؟

میگم: هیچی ، داریم تعیین جنسیت میکنیم.           بیچاره دچار یاس فلسفی شد.

+سرکلاس عربی، دبیرمون گفت از این متن کتاب هرچی اسم منصوب هستش رو پیدا کنین و زیرش خط بکشین.     بعد من همینطوری داشتم خط میکشیدم. حانیه گفت:چرا زیر بهولاً خط کشیدی؟    میخواستم بگم: چون نصب داره.(ً)       گفتم:چون دیدم بهلول عَن داره.     (به این نصب بعضی ها  میگن عَن دیه)

+چهارشنبه(1 آذر) ما رو واسه مراسم محرم برده بودن تو ورزشگاه مدرسه. چهارساعت اونجا نشسته بودیم داشتیم دعا میخوندیم.

بعد وسط زیارت عاشورا....زنه نوحه خوند گفت:همه با هم....جوانانه، بنی هاشم.

من شنیدم میگه: جوانانه، ولی عاشق.....              داد میزدم همین رو میگفتم.    یهو دیدم حانیه چشاش رو بزرگ کرده منو نیگاه میکنه. میگم:هان؟

میگه:الهه جوانانه،بنی هاشم.. نه عاشق.           دفتر شعر عاشقی ش رو نیاورده که.

یعنی ترکیدیم از خنده آ.         بعد نسا خوابش میومد، کیفای بچه ها رو گذاشته بود روش خوابیده بود. بعد کاپشن قرمز سارا رو هم انداخته بود روش.   

غزاله داد میزد: بیاین یزیدُ گرفتیم...ببرینش.

+مدیرمون خیلی به این کیلیپس ها گیر میده.     چن وقت پیش به یکی از بچه ها گفته بود: آخه این چیه زیر مقنعه ت؟  آدم همش یاد کوهان شتر میفته.

یعنی یه همچین مدیری داریم ما. اصلا یه وعضی.

+این بسیج فعال شدن شنیدم واسه دانشگاه این چیزا خوبه.دارم خودم رو به در و دیوار میزنم بسیج فعال بشم. یه عالمه تراکت از نت به مناسبت های مختلف جمع کردم، که هرروزی به همون مناسبت ببرمش مدرسه تو لیست فعالیت هام ثبت شه. یعنی همچین آدمی هستیم ما.

+دیگر چیزی به ذهنمان نمیرسد.

+دوستون دالم هوارتا.



تاریخ : پنجشنبه 9 آذر 1391 | 01:21 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.