تبلیغات
✻✻☂زمستون با طعم لواشک انار☂✻✻ - دو هفته بعد

 

قلب.قلب های زیبا.رویایی

 سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

 

+یعنی یه معضلی شده واسه ی من پیدا کردن این قالب....یکی یه قالب خوجل نداله بهم بده؟

+دو هفته س که آپ نکردم. این دفعه شاید روز به روز آپ کردم. هان؟چطوله؟

+امروز رفتم کلاس زبان.موندم آسانسور بیاد.    یهو دو تا دختر دبیرستانی دوئیدن تو آموزشگاه،یکی شون اومد آسانسور سوار شه، اون یکی دستش رو گرفت گفت بیا از پله ها بریم...همون لحظه آسانسور رسید، داشتم میرفتم تو...دیدم یه پسره داره میدوئه از پله ها میاد بالا..اون دو تا دختره خندیدن دوئیدن، پسره هم دنبالشون تو راه پله میدوئید. زودی سوار آسانسور شدم، اینا نیان تو آسانسور.           نمیدونم نگهبان آموزشگاه کجا بود؟

 

+ سرکلاس تاریخ نشستیم داریم درس گوش میدیم.  رسیدیم به جنگ اول تریاک.   دبیر گفت: این چینی ها همه معتاد شده بودند. وقتی جنگ شد،همه شون رفتن که بجنگن.

یهو من ترکیدم از خنده.  هانیه گفت: الهه فرض کن اینا با پیکنیک میرفتن جنگ. وسط جنگ میگفتن: وایسین، یه خرده واستین ما خودمون رو بسازیم.

یعنی غش آورده بودم از خنده فجیع.

 

+یکشنبه  سرکلاس زبان خارجه، داریم درس گوش میدیم، یهو صدای آژیر خطر بلند شد.  یهو مارال داد زد: وای این آژِیر آتیشِ.   همه دوئیدن سمت در.  دبیر همه رو برگردوند تو کلاس. همش میگفت:خونسرد باشین.  اما خودش از همه بیشتر هول کرده بود. یهو مدیر تو بلندگو گفت: دانش آموزان همه بشینین.   دود رسید به حسگر.آژیر صدا خورد.آتیش نگرفته.

بعد فرض کنین ما طبقه ی سومیم. یه خرده که گذشت، بوی اسپند اومد. غزاله از پایین اومد بالا،گفت: میدونین چرا آژیر صدا خورد؟ این مستخدم داشت اسپند دود میکرد.گذاشته بود رو گاز. این دودش همه ی مدرسه رو گرفته بود. 

یعنی یه همچین مدرسه ای داریم ما.              در کمال آرامش درس میخوانیم.   در امنیت کامل.

+حالا دوباره سر زنگ همین دبیر زبان خارجه مون، امتحان که دادیم. به من گفت:ورقه ها رو جمع کن. خودش هم داشت کمک میکرد. یهو زنگ تعطیل خورد. گفت:بدو.زنگ خورد.  جمع که کردیم خودش معلومه عجله داشت، تو کلاس میدوئید ، منم دستم رو مثل تفنگ  نزدیک کمرش گذاشته بودم دنبالش میدوئیدم.

مرجان دیگه غش کرده بود از خنده.

 

+ریحون دلم واست تنگ شده .      

+ دیشب تا ساعت 3 بیدار بودم داشتم فیلم"پس کوچه های شمرون" رو نیگاه میکردم.  اینقدر گریه کردم که نگو.

+ریحون،یه سوال:    آتیلا یادته؟       (دوران راهنمایی با همه ی خاطراتش بخیر)

+زنگ تفریح یهو داد میزنم یه شعر میخونم، بچه ها همراهی میکنن.  این الان ماییم-------»

 

+دوســــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هـــــــــــــــــوارتـــــــــــــــــــــــــــــــا



تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 12:11 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.