تبلیغات
✻✻☂زمستون با طعم لواشک انار☂✻✻ - منم حق دردودل دارم یا نه؟یکی تکلیف منو روشن بکنه.

سیلام.

میدونی چیه؟ وقتی میام که آپ کنم،وقتی میخوام دست به کیبورد ببرم و همه چی رو بنویسم،پشیمون میشم.

چون به خودم قول داده بودم که هیچ وقتِ هیچ وقت تو این وبلاگ از ناراحتی هام یا هرچی و هرکسی که باعث ناراحتی م میشه،ننویسم،که بذارم همه منو به عنوان یه آدم شاد بشناسن،که بدونن من بیخیالم،که بدونن میشه با وجود دغدغه های زیادی که دارم بازم میتونم زندگی کنم،که بدونن من یه دخترم با همه ی شادی های یه دختر.

کاشکی آدرس وبلاگم رو به خیلی ها نداده بودم،که وقتی میان و میخونن،بگن چقدر چرت بود.     ناراحتی م از حرفشون نیست،از رفتارشونِ.   از لحن حرف زدنشونِ.

از اینکه حتی واسه دلخوشی م هم نگفتن: الی وبلاگت خوب بود.. فقط همین چیز کمیِ؟      حتی یعنی نمیتونین مثل من رفتار کنین؟ اینکه خیلی از رفتارهاتون رو دیدم و بهتون هیچ حرف نزدم؟   اینکه دوستون دارم چون دوستمین،ولی دیگه دارین واسه ی من میشین یه فرد عادی توی زندگی اجتماعی م .

این وبلاگِ منِ.  "من" توش مینویسم،"من" نویسنده ی این وبلاگم، "من" دارم خاطراتم رو ثبت میکنم. پس هرنظری که درباره ی این وبلاگ دارین،پس همون نظر رو درمورد من دارین.

 

ناراحتی م از اینجا و با همون حرف شروع نشد.

ناراحتی م از شماها شروع شد.  شاید به قول خانم خباز خودم بهتون اجازه دادم که اینجوری باهام رفتار کنین.

که فکر کنین هرچی دلتون میخواد میتونین بگین.   که حتی به فکرتون هم خطور نکنه که دارین داغونم میکنین.

که حتی ندونین این خنده های من شاید فقط واسه همون لحظه ایه که یه ماجرایی اتفاق میفته و میخندیم ولی تا یه چن لحظه میگذره زود خنده م رد میشه،بهش توجه کرده بودین؟      اگه دوست واقعی بودین میفهمیدین.

اینکه دارم از رفتاراتون  خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی     زجر میکشم.

اینکه لامصبا بخدا منم آدمم.

دیگه واسم دوست و دشمن نداره،همه رو دارم به یه چشم نیگاه میکنم.

به چشم اینکه همه رقیب هم دیگه ن و حتی واسه رسیدن به هدفشون حتی همدیگه رو له میکنن.

حالم از همه تون بهم میخوره.  از همه ی شماهایی که اینجوری هستین.

که اجازه نمیدین شاد باشم.   حتی یه شبانه روز کامل.    این خیلی چیز زیادیه.

واقعا قشنگ شده این داستان ما آدم ها وحواها.

نه، نه،  اشتباه نکن.   دارم زیادش نمیکنم.دارم واقعیت رو میگم.    چیه؟  واقعیت تلخِ که داری خودت رو میزنی به اون راه؟    آره؟

دارم به حرفای دنیز فکر میکنم،حرفایی که همش تو ذهنم میاد و میره،حرفایی که تو وبلاگش نوشته، این حرفاش که همش با خودم میخوام تکرارش کنم:

((من نمیتونم کس دیگه ای باشم.نمیتونم کسی باشم که نیستم.من دختری هستم که عقاید و افکار خاص خودمو دارم.))

 این افرادی که عاشق میشن یه ناراحتی خاصی واسه خودشون دارن اینکه ناراحتن یه روزی عشقشون ترکشون کنه،

حالا من همیشه خوشحال بودم که از اون دخترایی که نیستم که دل به یه پسر بسپارم،وقتی تو این سن به سر میبرم،وقتی موقع عشق های بچه گونه ست.     عاشق هم نشدم.        اما این دو رویی بعضیا هستش که داره عذابم میده.

راهنمایی که بودم، خیلی خیلی شیطون بودم، حتی یه بار دبیر ریاضی مون وقتی سال سوم بودم گفته بود که اولیات رو بیار مدرسه.

اینا همه واسه ی من یه خاطره ی خیلی خوشن.  الهام میگه:قدر دبیرستان رو بدون که هرچی خاطره ی خوش میمونه از دبیرستانِ.

چی بگم بهش؟ به جز اینکه یه لبخند از رو سر اجبار بهش بزنم و فکر کنه که دارم بهش حق میدم.

که یه وقت نفهمه که آجی کوچیکه ی دیونه ش،دارم از دست دوستاش یه عالمه ناراحته،

که مامان یه وقت نفهمه دختر ته تغاریش داره دیونه میشه از بعضی از ماجراها،

که هیچ کس نفهمه اعصابم داره داغون میشه، که هیچ کس نفهمه اون موقع هایی که نمیتونستم اعصابم رو کنترل کنم و زود عصبانی میشدم و گریه میکردم از دست این دوستای لعنتی دبیرستانمِ.    که هیچ کس نفهمه هیچ دوست صمیمی ندارم  تو این مدرسه ی لعنتی.

حتی سارا،حتی فاطمه،حتی حانیه،حتی فرناز،حتی مطهره، حتی و حتی و حتی........

حتی دیگه حالم از شماره ی 23 بهم میخوره،بس کنین دیگه.خسته م کردین.  ... خوردم.راضی شدین؟ همین ُ میخواستین؟

حتی دیگه دارم با خودمم غریبه میشم.

فقط ریحون مونده واسم، که خدا کنه تا آخرش همینجوری با معرفت بمونه.   

این یه مدته اعصابم بد بود،هرکسی هرحرفی میزد به بدترین جورش جوابش رو میدادم،حتی فحش هم میدادم................

اما از شنبه میشم یه الهه ی جدید..                   فقط خدایا یه خواهش....بهم کمک کن.

دوست ندارم هیچ وقت هیچ وقت مامان بفهمه که ناراحتم.   چون همیشه فکر میکنه که من یه دختریم که هیچ وقت حرص نمیخورم و به بقیه اهمیت نمیدم،به رفتاراشون.

شاید چون همیشه خندیدم،سال دوم بودم یادمه یه بار نشستم اینقدر با مامان حرف زدم و گریه کردم که چشام داشت میزد بیرون.

نمیخوام دوباره تاریخ تکرار بشه،چون حتی تو تاریک ترین قسمت قلبم هم این خواسته رو ندارم که ناراحتی رو تو دل مامان همیشه صبورم بندازم.

فقط خدایا بهم کمک کن.

بیا یه معامله کنیم؛

من قول میدم دیگه صبر کنم که زود عصبانی نشم و فحش ندم،  تو هم کمک کن که من حرص نخورم و ناراحت بشم.

یه بغض لعنتی داره گلوم رو خفه میکنه.            چیکارش کنم وقتی نمیخوام کسی حالم رو بفهمه.

 



تاریخ : چهارشنبه 19 مهر 1391 | 10:06 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.