تبلیغات
✻✻☂زمستون با طعم لواشک انار☂✻✻ - من هم شدم یه بی معرفت دیگه

سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

 

+آخه هی آدم رو مجبور میکنن آپ کنم،خو  چی بنویسم؟   از مسخره بازی های زندگیم یا نه از تحمل کردنام یا که نه از خنده هام .        هرچی شد بنویسم؟   قول میدی بخونیش؟   ببین اگه همه ش رو نخوندی لطفا نظر نده.  اینجوری بیشتر خوشحال میشم.   دوست دارم همونطور که من واسه نوشته های بقیه ارزش قائل میشم و نظر میدم،بقیه هم اونجوری باشن.   میبوسمتون.

+اطلاعیه:  تموم شماره های گوشی م رو پروندم.  با عرض معذرت.  هم وبلاگی های نازم، اگه میشه اونایی که شماره شون رو داشتم،دوباره شماره شون رو واسم بذارن.ممنون میشم.

+و خاطره های اندرچرتمان:

+و اینک که داریم این آپ را مینوسیم داریم یک مزاحمی نچسب و بسیار وقیح را ادب میکنیم.  این اس آخریمان بود. دیگر جوابش را نمیدهیم،  شارژ اضافی نداریم که خرج یک آدم چیز کنیم.

+ moti یکی از دوستای مدرسه واسم  اومده تو وبلاگم این نظر رو گذاشته:

eli jooooonaaaam delam vasat tang shode ashghal

آدم از این همه محبت دوستانه اشک تو چشاش جمع میشه. 

مطی جونم منم دلم واست تنگ شده عزیزم. میبوسمت.

+ دارم فردا به احتمال زیاد میرم موهام رو کوتاه کنم.   پ همه با هم:  خدا نگه دار عزیزم/ اما نمیشه باورم.

+ پنجشنبه فاینال دارم.   سرم شلوغه.

+موسیقی هم دارم آهنگ "گل گلدون من" رو تمرین میکنم.  

+ رفتارمان کمی عوض شده است. سنگینی درپیش گرفته ایم.

+ یکشنبه تو کلاس زبان،دبیر داشت در مورد رشته ی هرکسی میپرسید.    همه رشته هاشون رو به زور و زحمت به انگلیسی میگفتن.   نوبت رسید به ساناز. ساناز رشته ش صنایع غذاییِ.          بعد دبیر ازش پرسید تو رشته ت چیه؟

این ساناز بیچاره هم اومد انگلیسی بگه، گفت: صنایع Food   .     تا اینو گفت یهو من رفتم هوا.    بچه ها همه داشتن میترکیدن.

+ امروز هم نشستیم تو کلاس دیدیم داریم آتیش میگیرم.  دبیرمون گفت: پنجره رو باز میکنم.     الهام(دوستم) هم میخواست انگلیسی حرف بزنه.  میخواست بگه لیلا پنکه رو روشن کن.   به جاش گفت: لیلا پنکه رو open کن.

دیگه من ضعف آورده بودم از خنده.

+چرا تابستون اینقدر زود گذشت؟ دلم واسش تنگ میشه. با اینکه بیشتر وقتش بهم خوش نگذشت.

+چن ماه پیش تو ماشین،پشت چراغ قرمز بودیم، ماشین بغلی مون توش یه دخترکوچولو بود. واسش زبون درآوردم،یه چشم غره ای بهم زد که آب شدم رفتم زمین.   بچه ی به اون کوچیکی به من چشم غره میره.

الانم اگه تو یه ماشینی یه بچه ببینم واسش زبون درنمیارم. اول میخندم واسش.اگه اونم واسم خندید اونوقت زبون درمیارم.

:دی

+اینم بگم:   من کلا انگلیسی م همیشه خوب بود.   سوم راهنمایی که بودم دیگه خیلی تقلب میکردم.  یه بار انگلیسی نخونده بودم .   دبیرمون خواست املای انگلیسی بگه بهمون.    منم چیکار کردم. یه ورق از دفترم کندم.  تمام صفحه ی به اون بزرگی رو تقلب نوشتم گذاشتم تو کتابم. داشتیم املا مینوشتیم من از اونجا نیگاه میکردم مینوشتم.  یهو دیدم دبیرمون بالای سرمه.  گفت: الهه اون چیه؟ یهو کتابم رو باز کرد و تقلبم رو برداشت. صفحه ی به اون بزرگی تقلب رو برد با خودش،دل منم با خودش برد.    بعد گفت: از دانش آموز های زرنگ هم آدم باید انتظار تقلب داشته باشه!

هیچی دیه.  اون دبیر منو به عنوان یه دانش آموز زرنگ میشناخت، از اون به بعد به عنوان دانش آموز متقلب هم شناخت.

+خدایی دبیرستان که اومدم تقلب رو گذاشتم کنار.   الان من مدرسه ی شاهد میرم.  تو دوم دبیرستان بیشتر تقلب میرسوندم تا تقلب بگیرم. حالا امسال رو ببینم چجوری میگذره.

+ دیروز میخواستم برم خونه ی ریحون.  یهو یادم اومد ریحون مسافرتِ.  هیچی دیگه ضد حال خوردم، نشستم مجله خوندم.

+از دیشب تا امروز بعد از ظهر ساعت 5:30 ،   رمان "همخونه"  رو خوندم.چشام الان داره میزنه بیرون.    ولی قشنگ بود. اما اگه راه داشتم کتاب رو آتیش میزدم از بس حرص خوردم و بیشتر جاها بغض کردم.

و از پشت همین تریبون اعلام میدارم: که از خواهر گرامی(الهام) بسیار تشکر میکنیم که این کتاب رو برایمان تهیه نمودن.

و اگر این روزها زیادی بداخلاق شده ایم و عصبانیت در پیش گرفته ایم و کمی خط بر دلتان افکنده ایم،عذر میخواهیم. زیرا این روز ها مشکلی داریم غیر قابل وصف و امید است که مشکلمان هرچه سریعتر حل شود و ما تلافی اخلاق گندمان را از دلتان بیرون آوریم.

+ دیگه بلندگو دستمه یه چی دیگه هم بگم:   از پشت این تریبون از مادر گرامی هم عذر میخواهیم که این روزها زیاد باعث آزار و عصبانیتش شدیم با این اخلاق دیوانه کننده مان. و از همین جا به مادر میگوییم: من خاک زیر دو پاتم. منو ببخش.  اما جان من نگو اخلاقم مثل اون طرفِ که خودمون میدونیم و هروقت عصبانی میشم میگی مثل اونم. خواب من صد درجه باهاش فرق دارم.

+از پدر گرامی هم تشکر مینماییم که ما را به کلاس میبرد و می آورد و دست از شوخی هایش با ما برنمیدارد و باعث شادی مان میشود. خاک زیر پای شما نیز هستیم.

از محمدجون هم تشکر مینمایم به خاطر اینکه اخلاق بد ما رو میبیند و سکوت پیشه مینماید و همچنان به رفتار خوب خود ادامه میدهد.

مخلص همه ی شما هم هستیم.      شدم مثل این آدما که یه بلندگو دستشون میاد دیگه ولش نمیکنن مثل سیریش چسبیدن بهش.

                                                   

+روز و شبم شده ANGRY BIRDS بازی کردن. خو دوست دارم.چیه ؟

+آ راستی یه خبر بدم که حالا شاید   واسه شما جالب نباشه،اما وقتی مامان فهمید،تعجب کرده بود این هـــــــــــــــــــــــــــوا.

   میدونین چی شده؟      اتاقم رو تمیز کردم.                بزن کف قشنگه رو.

+دیشب داشتیم مسابقه ی "با هم" رو میدیدیم. اینا املت درست کردن...... هیچی دیگه مجبور شدم بلند شم برم املت درست کنم.   کارد بخوره این شکم که اینقدر شکموم..      

      

+4 کیلو لاغر کردم.      غذام کم شده.   شلوارلی م هم واسم گشاد شده.            دارم از دست میرم.هرخوبی و بدی دیدین،حلال کنین.

+تازگیا یه خواب دیدم.   من خواب دیدن رو کلا دوست دارم.  فقط جان من نخندین.

از بس اعصابم مغشوش بود خواب دیدم رفتم کلاس موسیقی،  آذیتا حاجیان شده استادم داره واسم آهنگ"جان مریم " رو میزنه.    

+یکی از مادربزرگهام تو روستا زندگی میکنه،ما هم گهگداری میریم اونجا.     اونا مرغ و خروس و اردک  این چیزا هم دارن،گاهی اوقات هم بهمون تخم مرغ محلی میدن که من اصلا  و ابدا نمیخورمش. چون از تخم مرغ و تخم اردک محلی نفرت دارم هوارتا.          

 یه روز رفتیم اونجا.   دیگه غروب بود. یهو من گفتم:گرسنه مه. عمه م گفت:الان واست نیمرو درست میکنم.  هیچی دیگه نیمرو درست کرد و منم تا آخرش خوردم.متوجه شدم تخم مرغ محلی بود.  هیچی دیگه حالم داشت بد میشد. به خودم گفتم:نه خودت رو کنترل کن. دیگه خوردیش.  تخم مرغ بود دیگه.  بی خیال. از آشپزخونه اومدم بیرون. دیدم خاندان دارن میخندن.  گفت: فکر نکنین نفهمیدم تخم مرغ محلی بود.   یهم عمه م گفت: تخم مرغ نبود که.   تخم اردک بود.

هیچی دیگه رنگم رفت. شد سفید، بنفش،آبی،قرمز.   به زور نشستم رو زمین که غش نکنم یه خرده تحملم بیشتر باشه.

خودتون لطفا عمق مطلب رو درک کنین که چه زجری کشیدم.

+من کوچیک که بودم از این جوجه رنگیا خریده بودم. بعد دیدم دیگه نمیشه مواظبش باشیم. مامانم گفت:میدیم عزیز اینا تو روستا نگه دارن جوجه ت رو ..     هیچی دیگه سال ها گذشت و این جوجه ی ما بزرگ شد،شد خروس.....

از این خروس وحشیا شده بود که همه رو نوک  میزد.   یه بار پریده بود گردن یکی از فامیلامون که از تهران اومده بود رو نوک زده بود.     هیچی دیگه خاندان دیدن این خروسِ دیگه خیلی وحشیه. عموم گرفتش جلوی چشم من کشتش.  منم اینقدر گریه کرده بودم.             روحش شاد،یادش گرامی باد.

+  خدا رو شکرت که پاییز شروع شد.  دلم دیگه داشت واسه بارون پر میکشید.    الانم داره بارون میاد.  تنها روزایی که خیلی آرامش دارم،  روزای بارونیه.              بارون جونم دوست دارم هوارتا..      شبا که همه خوابن، میشینم رو پنجره،آسمون رو نیگاه میکنم.   بسیار کیف میکنم.   

                                                                  

+  دلم واسه آجی بهار(دختر بهار) ، آجی چیستا خیلی تنگ شده.     میبوسمتون از این راه دور.

+زیادی فک زدم.     

+شهادت امام گرامی رو هم تسلیت میگم.

+دوستون دالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم هوارتا

 



تاریخ : سه شنبه 21 شهریور 1391 | 10:37 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | بگو جیگر
.: Weblog Themes By SlideTheme :.