تبلیغات
✻✻☂زمستون با طعم لواشک انار☂✻✻ - آنها/شما/ما/او/تو/من

سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

+اینجا داره بارون میاد. هوریااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+دیروز کلاس زبان داشتم،ساعت 8:15 تموم شد.قرار بود بابا بیاد دنبالم،زنگیدم بهش میگم:کجایی؟  میگه: تو ترافیک گیر کردم،یه ذره بمون،الان میام.    هیچی دیگه تا ساعت 8:30 زیر بارون موندم،کلا خیس شدم.  ولی اصلا ناراحت نبودم،خدایی خیلی کیف داد. دلم تنگ شده بود واسه بارون.     سوار ماشین هم که شدم،سرم رو تکیه دادم به صندلی و بارون رو نگاه کردم. رادیو  هم داشت شعر علی لهراسبی رو پخش میکرد. کلا فضای شاعرانه ای بود.

+جهت اطلاع، دارم خودآزاری میکنم. وضعیت رشت رو که میدونین،پاییز که هنوز شروع نشده،بارونش شروع میشه. به بابا میگم: از این به بعد خودم میرم کلاس میام و میرم.   میگه: تو این بارون.نه؟ میگم: آره.ماشین سوار میشم.

میگه: با این همه مسافر.نه؟ساعت 10 میرسی خونه.  منم واسه لج هی گفتم:خودم از این به بعد میرم.

بابا هم حرف آخر رو زد: با این وضعیت رشت،عمرا.  میگم:خودم میرم و میام.    بابا هم گفت: تو غلط میکنی.(دقیقا همینجوری گفت)

گفتم: حالا ببین.      گفت:جرئت داری!                      

+ سرما خوردم. گلوم باد کرده این هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوا.

+ساعت 12 بیدار شدم، به خیال اینکه دلنوازان آخرین قسمتشه.  این فیلم شروع شد، اینا گریه کردن،منم گریه کردم.

یهو دیدم زیرنویس کردن که آخرین قسمتش فردا ساعت 9:50.       گریه م قطع شد.  طاقت ندارم ساعت 9 بیدار شم. اینا چرا منو درک نمیکنن؟

+دارم شعر جمعه که فرهاد خونده(خیلی قدیمیه) رو تمرین میکنم.   دو روز پیش داشتم میزدمش،سرم رو آوردم بالا،میبینم محمد داره ادای گریه کردن رو درمیاره.

+الهام دیگه کم مونده به پام بیفته که دیگه این شعر رو تمرین نکنم.    راست میگه خدایی خیلی غمناکِ.

+ و باز مادر سوتی داد:     داشتیم درباره ی همین خوانندهِ،فرهاد، حرف میزدیم. متین گفت: این شعر گنجشککِ اشی مشی رو که میخوند من دوست داشتم.  مامان میگه: یادتونه،قبلا، این شعر گنجشکک اشی مشی رو پشت پفک چیتوز مینوشتن؟    هیچی دیه،من و متین رفتیم هوا.      

+کتاب love or money? رو تموم کردم،بسی زیاد بد تموم شد.

+این فیلم خداحافظ بچه واقعا تموم شد؟بیب بیب هورا

+اینقدر این امیررضا و یاسمین با شیطنتاشون رو مخم بندری رفتن و از اون ور عزیزی هی ازشون دفاع کرده،قاطی کردم،امروز صبح خواب دیدم هی امیررضا شیطنت کرد،آخر سر انداختمش زمین،شروع کردم به زدنش. با مشت و لگد افتاده بودم به جونش.  عزیزی هم میگفت:امیر پاشو،الهه رو بزن.        این عزیزی تو خواب هم دست از سر این دفاع کردنش برنمیداره.  دیگه محبت هم حدی داره دیه.

+خونه ی بغل خونه ی الهام اینا رو دارن میسازن. این سروصداشون روانی شون کرد. اینام باروبندیلشون رو برداشتن،کوچ کردن خونه ی ما.  اتاق من شده جنگل آمازون.  داریم خونه رو میریزیم رو سرمون. دیشب من و الهام همدیگر رو هی زدیم،من گازش گرفتم،اونم با مشت منو میزد.  (میدونم الان همه تون به خاطر این همه محبت خواهری مون اشک تو چشاتون جمع شده)

+رفتیم بستنی بخوریم،واسه من از این چندرنگیا بود.  تا محمد،بستنی رو داد دستم، بستنیِ شُل بود،کج شد،دوتا رنگش ریخت تو دستم.  محمد رفت تندی یه بیسکوییت قیفی دیگه گرفت،اون دو تا رنگه رو ریختم تو این دومی بیسکوییت. هرکی منو میدید،فکر میکرد من از عقده یام که دوتا دوتا بستنی میخورن.

+رفتیم از بانک پول بگیریم. الهام پیاده شد از ماشین و رفت جلوی بانک منتظر واستاد که  اون زنِ ،پولش رو از خودپرداز بگیره.     منم دستام  رو گذاشته بودم رو پنجره ماشین و چونه م رو گذاشته بودم روش.     یهو دیدم الهام بهش اشاره کرد.

رد نگاش رو گرفتم، دیدم دو تا پسرِ دارن میاد بسی زیاد خز.   یکی ش،شلوارش آبی فیروزه ای بود،یکی هم سبز.

آخه خوشگلم نبودن.  من و الهام از سر سیطنت با از این خنده های مسخره کننده،نگاشون کردیم. اونا هم یه نگاه به ما کردن و رفتن.          الهام گفت:این خودپرداز پول نمیده. بریم بانک بعدی. رفتیم بانک بعدی. یهو دیدیم دوباره این پسرا دارن میان. من و الهام باز نگاشون کردیم.  داشتیم لبخند میزدیم. یهو پسرِ گفت: من هرجا میرم،باید این دختر رو ببینم؟

اون یکی گفت: چی خنده کُنه.           یعنی چی میخنده!      الهام  هم بهشون گفت: پت و مت.....  .

بسی زیاد خوش گذشت اونروز.

+شعر محمدرضا هدایتی رو گوش دادین.   این آلبوم ماه میخنده.   لامصب خیلی قشنگه.

+خوابِ شاهرخ استخری رو دیدم،بعد شهنام شهابی،بعد هم سیاوش خیرابی.تازگیا هم امیر ارجمند.  خدایا یه وقت خواب احمدپورمخبر رو نبینم. 

+وای چقدر فک زدم.  

+صدام میکنن که برم نهار بخورم،وگرنه بازم فک میزدم.

+دوســــــــــــــــــــــــــتونـــــــــــــــــــ دالــــــــــــــــــــــــــــــــــم هوارتـــــــــــــــــــــا

 
بعدا نوشت: وبلاگ جدید که من و پارمیس:


تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور 1391 | 01:13 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.