70 درصد کارامو انجام دادم و وسایلامو جمع کردم. تو سریال مدرن فَمیلی، وقتی دخترِ خونواده داشت میرفت فقط دو تا چمدون داشت که ببره و چونکه تو خوابگاهشون همه  چی داشتن و حالِ الان من هیچ قابل قیاس نیست با اون دختر عزیزتر از جان.

فکرای مختلف تو ذهنمه و میتونم بگم که این چند روزه تا تونستم فکر کردم و تا تونستم غذا نخوردم. چشمام بی جون شدن و متعاقبا حال جسمیم هم کسله. امیدوارم با مستقر شدنم تو خوابگاه و گذشتنِ هفته ی اول به روال عادی برگردم و هیچ وقت فکر نمیکردم که وقتی غذا میبیبنم حالم بد شه و نتونم بخورم.

هم میترسم و هم خوشحالم. نگران کلاس یکشنبه م. 

وقتِ رفتن، وقتِ کوچ کردن آدم تازه میفهمه که اوووووووو چقدر چیزای باارزرش و چقدر حسای قشنگ از شهر و خونه و آدمای اطرافش داره و حالا که وقتِ رفتن شده دلش نمیاد که دل بکنه و حقیقتا قلبم آدم ریش میشه.

حالا من دارم میرم یه شهری که 23 ساعت با شهر خودم فرق داره و اگر که بخوام یه روزی برم یه کشور دیگه، قراره چقدر عرررر بزنم؟!

-من اولین نفر نیستم و قطعا آخرین نفر هم نیستم.
-این دوری فقط دو ساله و خیلی دقیق بخوایم حساب کنیم از دو سال کمتره.
-سال 1400 انشاالله فارغ التحصیل میشم و چقدر باحاله.
- خدا هست و همیشه بوده و بازم خواهد بود.
-  بهترین سال های عمرم میشه و خدا کمکم کنه.

آمین.


تاریخ : چهارشنبه 27 شهریور 1398 | 03:59 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
خُب، بلاخره اعلام نتایج آمد و در پوست خود نمی گنجم فرزندانم. توی شهری که عاشقش بودم قبول شدم و راستش از خدا پنهون که نیست از شما عزیزانِ جانم چه پنهون، که استرس دارم این هــــــــــــــــــوا، بلکه هم بیشتر.
شهری که خیابون هاش و آدم هاش و همه چیش برام غریبه باشن و انگاری که قراره یه زندگی جدید بسازم برای خودم مابین یه عااااالم آدم جدید، دور از خونواده م، پناهگاهم. 

من این دور شدن رو انتخاب کردم. زیاد وابسته بودن به خونواده م اذیت میکرد و چه بسا که تبعاتش تو آینده برام گرون تموم میشد. 
راستش همین مابین ها، قبل از تصمیمم برای دور شدن خیلی سعی کردم که هیچ کاریم رو نندازم گردن خونوادم و همه چیم خودم انجام بدم اما گاهی تقلب میکردم و پس شد آنچه شد.
یه جایی یه کسی گفته بود وقتی که یه فکری یه آرزویی داشتی نگو بهش نمیرسی، اگه خدا میدونست که ممکنه بهش نرسی اصلا تو ذهنت نمینداختش.
به این حرفه معتقدم. 
امیدوارم تا آخر هم بمونم.
قراره برم خوابگاه بمونم و چه هیجانی بیشتر ازینکه قراره زندگیم عینِ جوراب پشت و رو شه.
الهه ی عزیز تو الان 23 سالته و شاید میشه گفت که بزرگترین تصمیم زندگیتو گرفتی.
هر ترم برمیگردی خونه و این میشه هر دفعه 4 ماه دوری از خونوادت. زیاد نیست اما برای تو که تا الان ازشون دور نبودی سخته، خیلی سخته.
نمیتونی با سارا بری باشگاه و در حقیقت این خیلی ناراحتت میکنه. همه ی کافه های رشت رو نرفتی و از دست دوستات عصبانی ای. نمیتونی وقتایی که دلت تنهایی خواست، تنها پاشی بری اعلم الهدی و بعدشم کافه و کیف کنی از تنهاییت.
روزایی که دلت رفیقاتو خواست نمیتونی زنگ بزنی بگی دو ساعت دیگه بیاین بریم فلان جا و باید تو شهرِ جدید، دوستای جدید پیدا کنی.
الهه ی عزیز، 
داری میری یه شهر دیگه و امیدوارم به تموم چیزایی که براشون برنامه ریزی کردی برسی.
I wish you all the Best.


تاریخ : چهارشنبه 20 شهریور 1398 | 12:26 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
تمام تابستان را با استرس نتیجه ی کنکور گذراندم و کدام آدم است که بتواند سنگینی همه ی استرس هایی که یک جوان دارد را درک کند؟! 
آن هم چی؟  کنکور. که آدم بفهمد قرار است برود باقی درسهایش را بخواند یا که نه، برنامه بچیند برای باقی روزهایی که قرار است که بیایند و تو باز باید بنا بگذاری بر تصمیم گرفتن که آیا قرار است باز کنکور بدهی یا که  نه، تلاش کنی برای پیدا کردن شغلی که شاید کمی، فقط کمی از پس هزینه هایی که انگار بناست رشد کنند و استخوان بترکانند، بربیاید.

زندگی سخت است ری را. والا بخدا.

نتیجه ی باقی برنامه هایم را گفته اند که قرار است نیمه ی دوم شهریور ماه بیاید و نه اینکه همین الان در همین دقیقه نگرانش نباشم،نه، فقط کمی دارد اعصابم بهم میریزد که در این کیبورد لعنتی، نیم فاصله را پیدا نمیکنم - و راستش حالش را ندارم که هی دگمه ها را بزنم تا خودش را نشان دهدم- و هی در مغزم چیزی نقش میبندد که: هاااااا الان نیم فاصله نذاشتی و عزیزکم شیم آن یو .

پ.ن: همین الان و در همین دقیقه دلم لواشک انار میخواهد و رب انار و اندکی گلپر و نمک. باشد که فشار خونمان بیفتد و صبح را به شب وصل کنیم.
دلم شب بیداری میخواهد و اما گویی این مه هایی که میبینم از بیخوابیست و در واقع چشمانم اصرار دارد که برم و کپه خودم را بگذارم و استراحت کنم.

پس من بروم.
تامام.



تاریخ : سه شنبه 12 شهریور 1398 | 01:52 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
عاغا من هرجا باشم اصالت سلامو حفظ میکنمدقیق با همین نیش بااااااااااااااااززززززز. یعنی من میگم نیش باز شما دیگه بشمار سی و دوتا دندون منو
البتههههههههههههههههه از راستی مطلب نگذریم
دیگه ما واسه خودمون بزرگ شدیم، خانوم شدیم، چهار تا دندون بیلاوارث دیگه اومدن و جاخوش کردن تو حلق بنده.....
باس بریم بکشیمشون فک کنم..... 
من موندم مثن چرا میان؟ هان؟ خب میموندیم همون پایین.میمردین عایا؟ اینجا چی خبر هست مثلا؟هیچی.والااااااااااااااااااااااااا

هنوز مث قدیم،همون روزایی که مینوشتیم اینجا عااااااااشق لواشک اینام. وقتی میریم یه جا ازین ترشیجات فروشیا
بچه ها منو با شاتگان میارن بیرون.
یا حتی دیده شده کسیو که دیگه بغضش گرفته بوده
گفته بودم دیگه کلاس زبان نمیرم؟ الان میگم.  من کلاس زبان دیگه نمیرم نمیذارم بچه هامم برن خودم بهشون یاد بدم مفیدتره
اخه چیه عاغاااااااااااااا؟
هی یه چیزو هزااااااار بار درس میدن 
بعد چن سال خودتو نیگاه میکنی میبینی رو چیزی که خیلی تسلط داری الفباشه
از وقتی خودم خوندم بیشتر فهمیدم به جان خودم
عاغا معتاد قهوه شدیم عاغا....یه دو سه سالی هست.   میریم سمت قهوه، خونواده با ازین صندلی شوک الکتریکی ها میان سمتم
خواستم بفهمین خیلی با کلاسم...اهاااااااااان
چی خیال کردین؟والاااااااااااا
نیگاه کردم دیدم بیام هر هفته یه چیزایی بنویسم خوبه
به قول بچه ها گفتنی مث گنج حفظش کنیم
در کل کسایی که هنوز هستین و میخونین
و
کسایی که دیگه ایسنتا و تلگرامین و نیماین دیگه
دلم براتون شده اندازه ی ناخن انگشت کوچیکه ی مورچه
و مثل همیشه
دوووووووووووووسسسسسسسستون دااااااااارم هوووووووواااااااااااااااااااارتاااااااااااااااااااااااا


تاریخ : یکشنبه 9 مهر 1396 | 02:21 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
وبلاگ من
وبلاگ عزیزتر از جانم
چطور است که بغض گرفته این گلو را؟
چطور است که  تک تک پست هایت را بخوانم با همه ی نظراتی که دوستانم گذاشته اند و به پهنای صورتم بگریم؟
یاد خوب آنروز هایم
یاد خوب آن روزهایممممممممم


تاریخ : شنبه 17 تیر 1396 | 10:59 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات

اومدم وبلاگم رو واسه همیشه پاک کنم.
اما یه چیزی مثل یه جرقه، مثل یه یادآورد خیلی تند و سریع اومد و از گذشت
و نذاشت که وبلاگمو که همیشه میگفتم مثل بچه مه رو پاک کنم.
بلاخره هرچی نباشه کلی خاطرات توش ثبت کردم.
اون موقع ها وبلاگم شلوغ تر بود و خیلی از نظرات رو هم تایید نمیکردم که فقط واسه خودم بمونه.

اما الان خلوته خلوته. چون خودمم دیگه به کسی سر نزدم.
انگار دانشجو شدن واقعا تغییر کمی هم به وجود نباورده تو زندگیم.

اضلا شاید خدا خواست و یه روزی خواستم که دوباره این وبلاگمو مثل قبلا ها شلوغ و پلوغش کنم.

امیدوارم روزای خوبمون همیشه باهامون باشه.

سال نو مبارک پساپس.


ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 17 فروردین 1394 | 12:17 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات

ما این روزها بسی زیاد کمرنگ شده ایم در وبلاگمان
حال آن روزها را ندارم که هرروز بیایم پست بگذارم به بقیه سر بزنیم و شادی کنیم و بخندیم و برقصیم و هی تبادل لینک کنیم
وبلاگمان را دوست داریم آ....   ولی فقط دیگر حوصله ی پست گذاشتن نداریم.


این روزها در حال سپری کردن امتحانات ترم اول و خدا اگر بخواهد همه را گند زده ام.   اصلا وقتی با یک ترم بالایی حرف میزنیم میگوید حق یک ترم اولی است که بخواهد مشروط شود.   یعنی ما برایشااااان غشششششششششش
اما خدا کند مشروط نشویم.


این روزها بیشتر در وایبر و اینستاگرام و...  سپری میکنیم. روزهای خوبیست.




ادامه مطلب
تاریخ : چهارشنبه 17 دی 1393 | 09:57 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
امروز یه نفر بهم حرفای خیلی خوبی زد
از اون حرفا بود که دوست داشتم بشنومش
از اونا که یهویی لبخند میارن به لبات.


لباتون پراز لبخند دوست جووونیام.

ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 13 آذر 1393 | 09:54 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
روزام دارن میگذرن
چه خوب و شاد، چه سخت و خسته کننده....
باورم شده که زندگی چیز قشنگیه، باید باورش کرد....وقتی هم که همه چیز سرجاش باشه که عالی....

+یونی خوش میگذره، حتی با همه ی اتفاقاتی که دارن واسم مثل یه خاطره واسه ترم اولم میگذرن
چیزای جالب و تازه ای دارم تجربه میکنم، خوشحالم
طرز تفکرم
رفتارم
شخصیتم
یه خرده دارن به واقعیت نزدیک میشن
هرچند که بیشتر اوقات دیوانه بازی هامو دارم، واسه همه چیز میخندم،  وقتی اول صبحی دارم میرم یونی میخندم که روزم خوش بگذره

+سریکی از کلاسا از سرما داشتم متلاشی میشدم. دستکش پوشیدم بعد دوستم یه متن ادبی خوند،وقتی تموم شد
همه ساکت بودن، یهو من بنا کردم به دست زدن...
یعنی فرض کنین همه ی کلاس ساکت، بعد من با دستکش تاپ تاپ تاپ دست زدم...
مائده ضعف آورده بود. استاد میگفت: من شنیده بودم یک دست صدا نداره.

روزام همینجوری دارن میگذرن....
شاید از این به بعد زود به زود آپ کردم.

ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 9 آذر 1393 | 11:11 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
سیلاااااااااااااااااااااامـــــــــــــ

اینجانب الی، واقعا وقتی به دست نیاورده بودیم که بیایم، بنویسیم تا ثبت شود. الان هم که داریم مینویسیم والا یک معجزه ای چیزی رخ داده است.
ما میدانیم.

روزهای ترم اولی بودنمان میگذرد.   خدا میداند که چقدر سعی میکنیم که کاری نکنیم که در دانشگاه همه بفهمند ما ترم اولی هستیم اما چه فایده...یعنی بلاخره یک چیزی میشود که همه میفهمند.


+از پیشرفت هایمان باید بگوییم که یک درس را جلوی یک گله آدم کنفرانس دادیم. میگوییم یک گله شما همان را تصور کنید.
ما پیوسته در حال توضیح دادن بودن.....بدون در نظر گرفتن لرزش پاهایمان.
آقا ما ذووووووووووووووووووووووووووووووووووق


+سرکلاس انگلیسی استاد جای ما را عوض کرد. والا ما بی تقصیر بودیم. کسی هم نخندید.  اما یکی از پسرای هم دانشگاهی مان شروع کرد به نچ نچ کردنو نیشخند زدن. چرا؟ چون سرکلاس قبلی برایش خندیده بودیم.
بعدش آن یکی هفته این آقا پسر گل حرف زده و استاد گفت آقای فلانی جایتان را عوض میکنم ها!   ما هم برگشتیم سرمان را تکان دادیم و بنا کردیم به نچ نج کردن.     آقا پسرمان عصبانی شده و از کلاس بیرون رفت. ما این موفقیتمان را مدیون شما هستیم.


+درحال آب کردن یخ هایمان با پسرها هستیم...یعنی اینقدر محجوب به حیا میباشند از در صدا در بیاید از این ها صدا برنمیخیزد. پس ما نیز دست به کار شده ایم.


+سریکی از کلاس ها، استاد درحال حرف زدن بود، دوستمان هم هی ما را اذیت میکرد. پشت ما دو عدد همکلاسی پسر نشسته بود
هی به دوستمان گفت بس کن. هی ول کن...هی مرض نریز.
آخرسر چنان کوباندیم بر دست دوستمان که رنگ از رخسار از دست داد و همگی به خنده افتادند.
والا ما حاضر نیستیم کسی ما را یک دختر خیلی راحت بداند ولی دیگر این دوستمان ما را دیوانه کرده بود.


+چند هفته پیش "صدسال تنهایی" را تمام کردیم. دوسش میداریم.... 
الان نیز درحال خواندن "عشق در زمان وبا"  هستیم.


+گوشی نو خریده ایم...سیم کارتمان را عوض نمودیم......ذووووووووق مینماییم.


+خرمگس جان اگر میشود شماره ت را دوباره برایم بگذار. ما هی فکر میکنیم این شماره ی شما اشتب میباشد.

+دانشگاهمان را دوست میداریم. محیطش را...آدم هایش را....و حتی همکلاسی هایم را....همگی خوب هست خدا را شکر.

+یادتون نره
دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتون دالم هوارتا.

+در ادامه مطلب چیزی نیست.گول نخورید.

ادامه مطلب
تاریخ : سه شنبه 20 آبان 1393 | 10:20 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
تعداد کل صفحات : 19 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.