تبلیغات
✻✻☂زمستون با طعم لواشک انار☂✻✻

اومدم وبلاگم رو واسه همیشه پاک کنم.
اما یه چیزی مثل یه جرقه، مثل یه یادآورد خیلی تند و سریع اومد و از گذشت
و نذاشت که وبلاگمو که همیشه میگفتم مثل بچه مه رو پاک کنم.
بلاخره هرچی نباشه کلی خاطرات توش ثبت کردم.
اون موقع ها وبلاگم شلوغ تر بود و خیلی از نظرات رو هم تایید نمیکردم که فقط واسه خودم بمونه.

اما الان خلوته خلوته. چون خودمم دیگه به کسی سر نزدم.
انگار دانشجو شدن واقعا تغییر کمی هم به وجود نباورده تو زندگیم.

اضلا شاید خدا خواست و یه روزی خواستم که دوباره این وبلاگمو مثل قبلا ها شلوغ و پلوغش کنم.

امیدوارم روزای خوبمون همیشه باهامون باشه.

سال نو مبارک پساپس.


ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 17 فروردین 1394 | 12:17 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات

ما این روزها بسی زیاد کمرنگ شده ایم در وبلاگمان
حال آن روزها را ندارم که هرروز بیایم پست بگذارم به بقیه سر بزنیم و شادی کنیم و بخندیم و برقصیم و هی تبادل لینک کنیم
وبلاگمان را دوست داریم آ....   ولی فقط دیگر حوصله ی پست گذاشتن نداریم.


این روزها در حال سپری کردن امتحانات ترم اول و خدا اگر بخواهد همه را گند زده ام.   اصلا وقتی با یک ترم بالایی حرف میزنیم میگوید حق یک ترم اولی است که بخواهد مشروط شود.   یعنی ما برایشااااان غشششششششششش
اما خدا کند مشروط نشویم.


این روزها بیشتر در وایبر و اینستاگرام و...  سپری میکنیم. روزهای خوبیست.




ادامه مطلب
تاریخ : چهارشنبه 17 دی 1393 | 09:57 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
امروز یه نفر بهم حرفای خیلی خوبی زد
از اون حرفا بود که دوست داشتم بشنومش
از اونا که یهویی لبخند میارن به لبات.


لباتون پراز لبخند دوست جووونیام.

ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 13 آذر 1393 | 09:54 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
روزام دارن میگذرن
چه خوب و شاد، چه سخت و خسته کننده....
باورم شده که زندگی چیز قشنگیه، باید باورش کرد....وقتی هم که همه چیز سرجاش باشه که عالی....

+یونی خوش میگذره، حتی با همه ی اتفاقاتی که دارن واسم مثل یه خاطره واسه ترم اولم میگذرن
چیزای جالب و تازه ای دارم تجربه میکنم، خوشحالم
طرز تفکرم
رفتارم
شخصیتم
یه خرده دارن به واقعیت نزدیک میشن
هرچند که بیشتر اوقات دیوانه بازی هامو دارم، واسه همه چیز میخندم،  وقتی اول صبحی دارم میرم یونی میخندم که روزم خوش بگذره

+سریکی از کلاسا از سرما داشتم متلاشی میشدم. دستکش پوشیدم بعد دوستم یه متن ادبی خوند،وقتی تموم شد
همه ساکت بودن، یهو من بنا کردم به دست زدن...
یعنی فرض کنین همه ی کلاس ساکت، بعد من با دستکش تاپ تاپ تاپ دست زدم...
مائده ضعف آورده بود. استاد میگفت: من شنیده بودم یک دست صدا نداره.

روزام همینجوری دارن میگذرن....
شاید از این به بعد زود به زود آپ کردم.

ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 9 آذر 1393 | 11:11 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
سیلاااااااااااااااااااااامـــــــــــــ

اینجانب الی، واقعا وقتی به دست نیاورده بودیم که بیایم، بنویسیم تا ثبت شود. الان هم که داریم مینویسیم والا یک معجزه ای چیزی رخ داده است.
ما میدانیم.

روزهای ترم اولی بودنمان میگذرد.   خدا میداند که چقدر سعی میکنیم که کاری نکنیم که در دانشگاه همه بفهمند ما ترم اولی هستیم اما چه فایده...یعنی بلاخره یک چیزی میشود که همه میفهمند.


+از پیشرفت هایمان باید بگوییم که یک درس را جلوی یک گله آدم کنفرانس دادیم. میگوییم یک گله شما همان را تصور کنید.
ما پیوسته در حال توضیح دادن بودن.....بدون در نظر گرفتن لرزش پاهایمان.
آقا ما ذووووووووووووووووووووووووووووووووووق


+سرکلاس انگلیسی استاد جای ما را عوض کرد. والا ما بی تقصیر بودیم. کسی هم نخندید.  اما یکی از پسرای هم دانشگاهی مان شروع کرد به نچ نچ کردنو نیشخند زدن. چرا؟ چون سرکلاس قبلی برایش خندیده بودیم.
بعدش آن یکی هفته این آقا پسر گل حرف زده و استاد گفت آقای فلانی جایتان را عوض میکنم ها!   ما هم برگشتیم سرمان را تکان دادیم و بنا کردیم به نچ نج کردن.     آقا پسرمان عصبانی شده و از کلاس بیرون رفت. ما این موفقیتمان را مدیون شما هستیم.


+درحال آب کردن یخ هایمان با پسرها هستیم...یعنی اینقدر محجوب به حیا میباشند از در صدا در بیاید از این ها صدا برنمیخیزد. پس ما نیز دست به کار شده ایم.


+سریکی از کلاس ها، استاد درحال حرف زدن بود، دوستمان هم هی ما را اذیت میکرد. پشت ما دو عدد همکلاسی پسر نشسته بود
هی به دوستمان گفت بس کن. هی ول کن...هی مرض نریز.
آخرسر چنان کوباندیم بر دست دوستمان که رنگ از رخسار از دست داد و همگی به خنده افتادند.
والا ما حاضر نیستیم کسی ما را یک دختر خیلی راحت بداند ولی دیگر این دوستمان ما را دیوانه کرده بود.


+چند هفته پیش "صدسال تنهایی" را تمام کردیم. دوسش میداریم.... 
الان نیز درحال خواندن "عشق در زمان وبا"  هستیم.


+گوشی نو خریده ایم...سیم کارتمان را عوض نمودیم......ذووووووووق مینماییم.


+خرمگس جان اگر میشود شماره ت را دوباره برایم بگذار. ما هی فکر میکنیم این شماره ی شما اشتب میباشد.

+دانشگاهمان را دوست میداریم. محیطش را...آدم هایش را....و حتی همکلاسی هایم را....همگی خوب هست خدا را شکر.

+یادتون نره
دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتون دالم هوارتا.

+در ادامه مطلب چیزی نیست.گول نخورید.

ادامه مطلب
تاریخ : سه شنبه 20 آبان 1393 | 10:20 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
عاغو سیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلامــــــــــــــــــــــــــــــــ  !!!!


+عاغا ما کنکور دادیم
عاغا ما رتبه مان عالی آمد
عاغا ما انتخاب رشته نمودیم
عاغا ما در یکی از 10 دانشگاه معتبر کشور قبول شدیم
عاغا ما کلاس هایمان شروع شده
عاغا ما دانشگاه مان را همی دوست میداریم
عاغا ما غششششششـشششششششـششششششش


+رفتیم مدرسه، گواهی مان را مهردار کنیم
شاید تصورش سخت باشد
اما همه را آزار و اذیت کردیم آمدیم خانه
این ها فکر کرده اند من دیگر در این مدرسه نیستم میتوانند با خیال آسوده زندگی کنند
کور خوانده اند


+گوشی مان لوس شده است.  برای خودش روشن میشود برای خودش خاموش میشود.  آی دورش بگردم.


+عزیزتراز جانمان به شکلات آلرژی دارد، ما هم هی گفتیم:هیچی نمیشود باو! آخه کی به خاطر شکلات مُرده؟! مجبورش کردیم شکلات بخورد از نوع Tik Lat.  هیچی دیگر الان خیلی هم سالم در بستر بیماری میباشد سه عدد آمپول ناقابل هم زده است
ما هم التماس دعا داریم البته نع برای خوب شدنش ها،نع!   برای اینکه اگر ما را گیر بیاورد  ما رامیکَُشد

+امروز جشن نامزدی پسرخاله مان میباشد با دوست جیگرمان    آنوقت ما به جای اینکه در حال آماده شدن باشیم آمده ایم اینترنت..   یعنی خونسردی از دماغ  و گوشم میپاچه بیرون!

+ما دیگر برویم نهار بخوریم اندک اندک آماده شویم.
باشد رستگار شویم.
عروسی شما ایشاا.....


+آجی دنیز قبولی دانشگاه صنعتی شیراز رو تبریک میگم هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوارتا Fighting


+یـــــادتــــــــــونـ نــــــرهـ  دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــ


+الی نوشت: عاغو کسی نمیداند چرا با اینکه با ادامه مطلب نمیزنیم اما باز درج میشود؟ چرا عایا؟

ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 4 مهر 1393 | 01:55 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
+عاغا ما خیلی خوشحال میباشیم ،
اصن خیلیییییی خوشحال میباشیم،
ما الان فوران شادی میباشیم،
ما الان آتش فشان ذوق و شادی و ... میباشیم..

عاغا ما "ادبیات و زبان فارسی-روزانه-دانشگاه گیلان" قبول شدیم رفت
عاغا ما غششششششششششششششششششششششششششششششش



+از یه ور یه حس خوب داریم از برای دانشجو شدن
از یه ور استرس داریم این هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوا


+میدانیم زیاد به خانواده ضرر رساندیم از برای کتاب هایی که خریدیم اما خیلی هاشان را نخواندیم.
اما خوشحال هم میباشیم که قرار نیست بنشینیم برای سال بعد بخوانیمش

2014-09-13 12.42.29.jpg


+عاغا امروز اتاقمان را تمیز کردیم، تازه فهمیدیم ریزش مو گرفته ایم.

+شاید پنجشنبه رفتیم خاتم الانبیا به دیدار دوستمان -کیمیا جانمان- خرمگس عزیزمان.

+قرار است گیتار نو بخریم، دیگر پیشرفته شده ایم نیازمند گیتاری نو میباشیم.....

+یک آهنگ ساخته ایم هلو  عاغا ما مینوازیم همینطور مانند ابر بهار گریه همی میکنیم

+عاغا امروز  با خواهر و داماد رفتیم یخ دربهشت و بستنی خوردیم، سردمان شد، تا خانه بندری لرزاندیم

+

ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 22 شهریور 1393 | 12:14 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
کلی دلهره دارم به خاطر جواب انتخاب رشته....
گفته بودن شاید 10 بیاد که راست نبود..همون  15 میاد به احتمال زیاد...
نمیدونم باید این حس دلهره م رو مثل خیلی از حسایی بذارم که بیخیال ازشون گذشتم یا نه؟
میدونی؟
مثل حس امتحان دادن این سال آخری بود که همه میگفتن که بهتون نمره نمیدیم از بس شیطونین...
مثل حس موقع کارنامه گرفتن بود که حتم داشتم تجدید میارم به خاطر کارای سرکلاسم، یا اذیت کردن ریز ریزی دبیرا...که آخرشم خوشحالم کردن واقعا!تلافی نکردن! دبیرا ما اسطوره ی مقاومتن
مثل همون حس هاست..
امیدوارم خوب تموم شد و یه آغاز خوشمل داشته باشه.


+از طرف پدر ملقب شدم به قاتل!
1.قاتل لواشک
2.قاتل شارژ اینترنت و موبایل...
همی خدا را شکر گوییم که مادر غذایی درست نکرده است که متوجه بشود رب انار و رب آلوچه ی در یخچال کم شده است.


+داشتیم هوش سیاه رو میدیدیم رسید به اون قسمتی که هوش سیاه تو کتابخونه کار میکنه...
من خیلی با افسوس:  هییییییییییییی، چقدر کتاب...........خوش به حالشون....
رو به مامان: مامان، حاضرم برم زندون بتونم این کتابا رو بخونم.....

مامان: خاک بر سرت......

من:
شخصیت پودر شده:




+یه پسرخاله م یه زن داره دو سال از من بزرگتر
یکی دیگه یه زن داره همسن من
یکی دیگه یه زن داره دو سال از من کوچیکتر..

عاغا ما هیچ، ما نگاه

من آنم که رستم بود پهلوان بعلللللهههههههههههههههه...ما اینیم چیه؟ فکر کردین میرم اسید میخورم؟





ادامه مطلب
تاریخ : چهارشنبه 12 شهریور 1393 | 02:07 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
+دنیز یه پست گذاشته بود درباره ی گذر زمان و اینا...بعد گفت پارسال تو همین موقع ها چی میکردی؟ یعنی شهریور 92..
منم بدو بدو رفتم آرشیومو نیگاه کردم

+داشتم اراده مو قوی میکردم واسه خوندن درس برای کنکور....سپردن به این و اون که اگه درس نخوندم هرچی دم  دستتون بود پرت کنین سمتم.

+شروع معده دردم

+وابستگی به گیتار

+منتظر موندن واسه به دنیا اومدن خواهرزاده م

+پیدا کردن نت آهنگ "پسران برتر از گل"


+اوج دلداری دادنم به دوستم......


+نمیدونم چرا با ایتکه ادامه مطلب نمیزنم اما خودش باز میشه..به هیچ وجه هم بسته نمیشه..........تففففففففففففف

ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 10 شهریور 1393 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
+چندین وقت پیش در یک سایتی خوانده بودم که در یک جایی آدم ها(مخصوصا زن ها) برای اینکه  پوستشان جوانتر بماند به صورت خود
خون همی میزنند
ما این روز ها احساسمان بهمان میگوید پوستمان نیاز به مراقبت دارد. اهل سوسول بازی ها هم نیستیم. به نظرمان رسید که خون پیدا کنیم.
البته چه کسی را بکشیم هنوز مانده ایم!
دختردایی مان چطور است؟ اندازه ی یک بچه گودزیلا خون دارد.


+تربیت معلم قبول نشدیم. منتظر 15 شهریور میباشیم از برای جواب کنکور.


+دیروز رفتیم فروشگاه برای خرید. سبد خرید در دست، بسی بیخیالی در ذهن .
 چند نفر را به سمت فرشته ی مرگ رهسپار کردیم همی خدا داند و بس!


+درحال دیدن هوارتا فیلم و انیمیشن و .... میباشیم. چشمان نزدیک به جدا شدن از حدقه اش میباشد.





ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 1 شهریور 1393 | 12:45 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
تعداد کل صفحات : 19 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.