زمستون عزیز تر از جانم;

همیشه سعی کن که "سنگ صبور" بقیه نباشی. هیچ وقت و هیچگاه.
اصلا بذار بهت بگن که تو بی احساسی و هیج اهمیتی بهمون نمیدی.
خیلی بهتر از اینه که غم و غصه ی بقیه رو تلنبارِ دل خودت کنی و بگی که: نه باباااااا،ااین چیزا روی من اثر نداره. چون بعد چندین وقت که حتی شاید برسه به چندین سال متوجه میشی که داشتی عینِ چی دروغ میبستی به ناف خودت.

زمستون عزیزم

وقتی همه ی درد و دل های بقیه و انرژی منفیاشون رو جذب میکنی، انتظار یه زندگی پر از شادی رو نداشته باش.چون مطمینا اون همه حرف روی تو اثر میذاره و اگه تو نتونی براشون گریه کنی یا جایی نباشه که بخوای خشمت روو خالی کنی، فکر میکنی چی میشه؟
هیچی ممکنه به عاقبت سنگِ صبور دچار شی و کیه که بتونه تو رو مثل شخصیت دیگه ی داستان نجاتت بده از منفجر شدن؟!

وقتی که سنگ صبور باشی خواسته های خودت یادت میره. چون یاد مشکلات بقیه ای.

وقتی که سنگ صبوری درد و دل کردن یادت میره چون بقیه اصرار به درد و دل کردن با تو رو دارن.

کم کم به این باور میرسی که تو جایی برای ابراز احساساتت نداری و آهسته و آهسته ذوب میشی.
دلت میخواد اینطور زندگی کردن رو؟ قطعا نه.


یادت نره درد و دل کنی.
یادت نره احساساتتو بیان کنی.
یادت نره خواسته هاتو جار بزنی




وگرنه بعد یه مدت با ابراز کردن هر کدوم از این موضوع ها تبدیل میشی به آدمی که بقیه ازش یه انتظارات دیگه ای دارن و اونوقت تویی که میبینی واقعا شدی سنگِ صبور و هیج راهی برای رهایی از این نقشت نداری
جز سرکشی
جز بلند بلند خواسته هاتو گفتن
که باز بعد یه مدت به دلیل اینکه یه شخصیتِ دیگه ای کسب کردی، از کرده هات ناراحت میشی و برمیگردی به نقشِ صبوریت.


عزیز دل من

سنگِ صبور فقط واسه قصه ها خوبه
نه برای زندگی توی این دنیا

و این پایان این نامه ست.

تمام.


تاریخ : جمعه 16 خرداد 1399 | 12:39 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
زمستون عزیزتر از جانم
از زمانی که برات نامه نوشتم حدودا 4 ماه میگذره.
سال جدید شده و از بعد از تولدم، آدما هم قشنگ تر.
پنج دقیقه مونده به 8 صبح و من از 5 صبح با صدای پرنده ای که روی پشتِ بومِ خونه، لونه ساخته بیدار شدم. کار هرروزش اینه که با ریتم های مختلف آواز بخونه و خب من طبق معمول همیشه با لبخند بیدار میشم.
هوا بارونیه و بهاری که هوای بهار داشته باشه نیست.حتی این بارون بیشتر بهش میخوره که پاییزی باشه تا بهاری.
کنارم بساط صبحونه و قهوه ی عزیزتراز جانمه و منتظرم که خنک شه.
کارم شده تو سایت جنگل و 30 بوک گشتن و کتاب خریدن. عینِ معتادِ در حال ترک، وقتی یه کتاب جدید میبینم با تموم وجودم دلم میخواد که بخرمش.
زمستون عزیزتر از جانم
بهمن ماه که اومد آلرژیمم اومد و حالا که بهار اومده من در حال شکنجه م.
کرونا هستش و ما هم تو خونه قرنطینه ایم.
کیه که باور کنه من نزدیک به سه ماهه که بیرون نرفتم؟!
اجازه میخوام که بایستم و برای خودم دست بزنم.
زمستون عزیزتر از جانم
8 ماه دیگه میای و من چشم به راهتم و این پایانِ این نامه ست.

تمام


تاریخ : سه شنبه 19 فروردین 1399 | 07:51 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
زمستون عزیزتر از جانم;
هرماه کتابای جدید میخرم و هر ماه کتاب های قبلی رو هم دوباره میخونم تا جمله های از دست رفته ی مغزم برگردن به این کنج پر از هیاهو و من دور شم از هیاهوی دنیا.
زندگیم بهتره خدا رو شکر. بیرون میرم و میگم و میخندم و هروقت دلم بخواد گریه میکنم و تا میتونم فیلم میبینم و کتاب میخونم و ورزش میکنم.
این هفته باید برم دوباره باشگاه ثبت نام منم و این بنده بعد سه ماه قراره به آغوشِ بازِ موی تای برگرده.
قسمت قشنگی که کیسه زدن داره اینه که میتونیم کیسه رو یه شخص فرضی خیال کنیم که ازش متنفریم و آخ که باید باشی که ببینی این شخص فرضی من چقدر درب و داغونه

بوده روزی که بشینی تو یه جمعی و  حس  کنی که چقدر رفتاراتت تغییر کردن و چقدر  خوشحالی بابت این تغییراتت؟ 
 بوده روزی که با یه نفری یه حرفی بزنی و بعدش که رسیدی خونه عینِ چی پشیمون باشی که آدم عاقل آخه این حرفا چی بود تو زدی؟
دیشب که بعد مهمونی رسیدم خونه این دو تا حس رو همزمان داشتم و حقیقتش ری اکشنی به مغزم نمیرسید که نشون بدم.پس آرایشمو پاک کردم، دوش گرفتم و ایسنتامو چک کردم و خوابیدم. بله خوابیدم. خواب همیشه برای من بهترین جواب بوده.
توی کتاب "بادبادک باز" بود فکر کنم که میگفت بچه ها اینطوری با ناراحتی و مشکلات مواجه میشن، میخوابن.
و من همیشه بچه ای بودم که برای فرار از هیاهو ونترکیدن مغزم از حجم اون همه افکار خوابیدم.
زمستون عزیزتر از جانم;
تو 6 روزه که شروع شدی و اومدنت رو دوست دارم با اینکه قراره تا دو ماه دیگه وارد یه سال جدید از زندگیم بشم.
لطفا بیا و خوب باش عزیزم.
من منتظر شنیدنِ خبرهای خوبی ازت هستم و 
این پایان این نامه ست.
تمام


تاریخ : جمعه 6 دی 1398 | 03:57 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
زمستون عزیزتر از جانم;

کارم این روزا شده بیرون رقتن با دوستام و شنیدن حرف های همدیگه و خندیدن و اشک ریختن.
نمیگم نگران روزهای در پیش نیستم که سوزن به چشمم اگه دروغ بگم، اما با تموم وجودم سعی میکنم که بجنگم با تموم این حس هایی که میان و میرن.
بعضی روزها شادم و انگاری آفتاب نور میپاشه به زندگیم
و 
بعضی روزها میشم برج زهرِمار و بغ میکنم یه گوشه و پادکست گوش میدم و کتابِ رنگ آمیزی رنگ میکنم و حالم خوب میشه.

وقتایی که غروبه و بیرونم یا نشستم تو یه کافه، نفس میشه برام بهترین آرامش. هر شهری یه عطری داره، مگه نه؟ رشت عطرش قشنگه. سر و صداهاش قشنگه. اعلم الهدیِ قشنگش و شلوغیاش، بازار روزش و صدای فروشنده هاش، کباب فروشیِ بغل ساختمون شهرداری....اوووووو چقدر بگم که چقدر رشت قشنگه؟
مردم از رشت میگن و زیبایی هاش، میان و کیف میکنن و میرن.... 
اما منِ رشتی انگار دیگه اشباع شدم با این شهرِ بارونی و قشنگیاش، دلم جاهای دیگه رو میخواد. چشمام تمنای دیدن جاهای دیگه رو میکنن و منِ صاحب چطوری جوابشون بدم که صبر کنن و کیه که بدونه قراره کِی قشنگیِ جاهای دیگه رو ببینن؟

پریروز با فایزه بیرون بودم و قدم به قدم میرفتیم توی خیابون هایی که از سرمای پاییزی آبستن بودن و برگای زرد و نارنجی ریخته کفِ خیابون. تو بگو جمشید با صدای بلند میگفت: ببین نارنجیا رو، ببین نارنگیا رو و من اشک تو چشام جمع شه بابت هربار شنیدن صدای غم آلود جشمید و سرخوشیاش.تو گویی جشمید منم.
غم به غم انباشتم تو دلم و هی دلم میخواد بقیه رو خوشحال کنم، تو بگو با حرفام با کارهام.
من میگم من اگه غمگینم، بقیه نباشن، من بشم سنگِ صبور. میترکم آخرش؟ خب بترکم. به قول مامانِ کلاریس توی کتابِ "چراغ ها را من خاموش میکنم" تو به من بگو خر.

زمستون عزیزتر از جانم;
وقتایِ حرف زدن، متعجبم از انبوهیِ کلمات و این پایانِ این نامه ست.

تمام


تاریخ : سه شنبه 12 آذر 1398 | 01:43 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
زمستون عزیزتر از جانم;

دیروز دخترعموی مامان باهاش خوش و بش میکرد که یهو یه سنگ به سرش خورد و از مامان پرسید: که الهه شیراز رفت؟
سوالی بس عجیب! چون حتی نمیتونم ادعا کنم که خواجه حافظ شیرازی نمیدونه من نرفتم شیراز.
وقتی که رادیوی فامیلمون همچین خبری رو بدونه، از محالاته که مثلا بچه ی شیرخواره ی چند نسل دورتر ما ندونه که چه اتفاقی افتاده یا نه! 
طول و درازا ندم که همیشه ناله و شکایت زیاده که هنوز وقت دارم  برای غر زدن.
 
مامان گفتش که نه و توضیح داد که دلتنگی بوده و فلان.   کیه که باور کنه من معنیِ دلتنگی رو بلدم؟! 
خب مسلما هیچکی باورش نمیشه، ما حتی خودمونم باورمون نمیشه!  دلیلِ اصلیو کیه که او باشد که رستم بود پهلوان؟! کیه که حوصله داشته باشه؟! الان ایوب جلوی ما لنگ میندازه به وَلا. 
هیچی تلفنش که تموم شد ،سردرد من شروع شد.
سردرد من و تلفن همیشه یه رابطه ی مستقیمِ عجیبی دارن!

نمیدونم یونیورس قراره چیکار کنه؟ نمیدونم خدا قراره چیکار کنه؟
اونقدری میدونم که اگه قراره تا تموم شدن امسال  نتیجه ی اشک ها و آه هام رو نبینم، امید به این میبندم که پل صراط وجود داشته باشه و رد شدنا و نشدنا ازش حقیقت! 
زمستون عزیزتر از جانم;
من چشم به راهِ حقایقیم که نه تنها قشنگ نیستن، بلکه دلیلی میشن بر پشم ریزونیِ خیلیا. 

من منتظرم و این پایانِ این نامه ست.

تمام.



تاریخ : یکشنبه 5 آبان 1398 | 04:15 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
زمستون عزیزتراز جانم;
 
اونقدررررررر حرف ته دلم ریخته که واقعا دلم میخواد به اونی که باعث شد این حرف.ها به وجود بیان ناسزا بگم.

آدمی که از آدمیت هیچ بویی نبرده و عجییییب تضاد وجود داره توی همین یه جمله.ای که نوشتم. میدونی قبلا ها فکر میکردم اگه راه به راه براش آرزوی خوشبختی کنم میتونه دست از سرِ ما برداره و موقع تحلیلِ این منطقِ لامصب، میبینم که این آدم ذره ذره رشدش با حسادت بوده و این حس توی تموم سلول های بدنش خونه کرده و کدوم عادت کرده ای میتونه دست از سر رفتارهای همیشگیش برداره
!
زمستون جانم اگه بین کلمه هام نقطه گذاشتم تو بذار به پای تموم تنبلی.های من برای پیدا کردن نیم.فاصله ها. و اگه میبینی که آخر جملات سوالیم به جای علامت سوال، علامت تعجب گذاشته شده بدان و آگاه باش که همین الان این بنده فهمیده است که علامت سوال کیبوردش کار نمیکنه و یاحسرتا! 

این روزها زیاد قهوه میخورم و زیاد کتاب میخونم و زیاد فیلم میبینم. میتونم خودم رو ازین روشنفکرایی معرفی کنم که توی کافه.ها با یه لیوان قهوه جلوی میزشون و یه سیگار توی دستشون درباره نیچه حرف میزنن و دودِ سیگاره که توی هوای بالای سرشون در گردشه.

زمستون عزیزتر از جانم;

من استرس دارم و این پایان این نامه.ست.

تمام.


تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1398 | 03:00 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
زمستون عزیزتر از جانم سلام;

من نرفتم.
 یعنی الان که دارم این نامه رو برات مینویسم، تو خونه ی پدری، روی صندلی نهارخوری نشستم و دارم به هوای نامتعادل رشت فکر میکنم، که چطور میشه یه روز بارون باشه و یه روز آفتاب چنان پوستتو بسوزونه که در پوست خود نگنجی. چرا که؟ پوستت سوخته و ریش ریش شده.

زمستان عزیزتر از جانم;
هنوز انصرافمو به دانشگاه شیراز اعلام نکردم و خوب مطمینا دیگه خودشون میدونن اون دانشجویی که سه هفته نره سر کلاسا  یا انصراف داده یا به لقای الهی پیوسته، به جز این چه دلیلی داره یکی نشتابه سوی شیراز و دانشگاهش و قشنگیاش؟!

قلبم از این انصراف و از دلیلش شکسته و خب ترجیح دادم که به جای فکر کردن بهش و دایم الغُصه بودن، همه چیو بسپارم دست خدایی که از شیطونِ وجودی خیلیا بزرگتره. 
راستی جواب دلِ شکسته چیه؟

من نتونستم برم شیراز و این پایانِ این نامه ست.

تمام



تاریخ : شنبه 20 مهر 1398 | 03:13 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
70 درصد کارامو انجام دادم و وسایلامو جمع کردم. تو سریال مدرن فَمیلی، وقتی دخترِ خونواده داشت میرفت فقط دو تا چمدون داشت که ببره و چونکه تو خوابگاهشون همه  چی داشتن و حالِ الان من هیچ قابل قیاس نیست با اون دختر عزیزتر از جان.

فکرای مختلف تو ذهنمه و میتونم بگم که این چند روزه تا تونستم فکر کردم و تا تونستم غذا نخوردم. چشمام بی جون شدن و متعاقبا حال جسمیم هم کسله. امیدوارم با مستقر شدنم تو خوابگاه و گذشتنِ هفته ی اول به روال عادی برگردم و هیچ وقت فکر نمیکردم که وقتی غذا میبیبنم حالم بد شه و نتونم بخورم.

هم میترسم و هم خوشحالم. نگران کلاس یکشنبه م. 

وقتِ رفتن، وقتِ کوچ کردن آدم تازه میفهمه که اوووووووو چقدر چیزای باارزرش و چقدر حسای قشنگ از شهر و خونه و آدمای اطرافش داره و حالا که وقتِ رفتن شده دلش نمیاد که دل بکنه و حقیقتا قلبم آدم ریش میشه.

حالا من دارم میرم یه شهری که 23 ساعت با شهر خودم فرق داره و اگر که بخوام یه روزی برم یه کشور دیگه، قراره چقدر عرررر بزنم؟!

-من اولین نفر نیستم و قطعا آخرین نفر هم نیستم.
-این دوری فقط دو ساله و خیلی دقیق بخوایم حساب کنیم از دو سال کمتره.
-سال 1400 انشاالله فارغ التحصیل میشم و چقدر باحاله.
- خدا هست و همیشه بوده و بازم خواهد بود.
-  بهترین سال های عمرم میشه و خدا کمکم کنه.

آمین.


تاریخ : چهارشنبه 27 شهریور 1398 | 03:59 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
خُب، بلاخره اعلام نتایج آمد و در پوست خود نمی گنجم فرزندانم. توی شهری که عاشقش بودم قبول شدم و راستش از خدا پنهون که نیست از شما عزیزانِ جانم چه پنهون، که استرس دارم این هــــــــــــــــــوا، بلکه هم بیشتر.
شهری که خیابون هاش و آدم هاش و همه چیش برام غریبه باشن و انگاری که قراره یه زندگی جدید بسازم برای خودم مابین یه عااااالم آدم جدید، دور از خونواده م، پناهگاهم. 

من این دور شدن رو انتخاب کردم. زیاد وابسته بودن به خونواده م اذیت میکرد و چه بسا که تبعاتش تو آینده برام گرون تموم میشد. 
راستش همین مابین ها، قبل از تصمیمم برای دور شدن خیلی سعی کردم که هیچ کاریم رو نندازم گردن خونوادم و همه چیم خودم انجام بدم اما گاهی تقلب میکردم و پس شد آنچه شد.
یه جایی یه کسی گفته بود وقتی که یه فکری یه آرزویی داشتی نگو بهش نمیرسی، اگه خدا میدونست که ممکنه بهش نرسی اصلا تو ذهنت نمینداختش.
به این حرفه معتقدم. 
امیدوارم تا آخر هم بمونم.
قراره برم خوابگاه بمونم و چه هیجانی بیشتر ازینکه قراره زندگیم عینِ جوراب پشت و رو شه.
الهه ی عزیز تو الان 23 سالته و شاید میشه گفت که بزرگترین تصمیم زندگیتو گرفتی.
هر ترم برمیگردی خونه و این میشه هر دفعه 4 ماه دوری از خونوادت. زیاد نیست اما برای تو که تا الان ازشون دور نبودی سخته، خیلی سخته.
نمیتونی با سارا بری باشگاه و در حقیقت این خیلی ناراحتت میکنه. همه ی کافه های رشت رو نرفتی و از دست دوستات عصبانی ای. نمیتونی وقتایی که دلت تنهایی خواست، تنها پاشی بری اعلم الهدی و بعدشم کافه و کیف کنی از تنهاییت.
روزایی که دلت رفیقاتو خواست نمیتونی زنگ بزنی بگی دو ساعت دیگه بیاین بریم فلان جا و باید تو شهرِ جدید، دوستای جدید پیدا کنی.
الهه ی عزیز، 
داری میری یه شهر دیگه و امیدوارم به تموم چیزایی که براشون برنامه ریزی کردی برسی.
I wish you all the Best.


تاریخ : چهارشنبه 20 شهریور 1398 | 12:26 ب.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
تمام تابستان را با استرس نتیجه ی کنکور گذراندم و کدام آدم است که بتواند سنگینی همه ی استرس هایی که یک جوان دارد را درک کند؟! 
آن هم چی؟  کنکور. که آدم بفهمد قرار است برود باقی درسهایش را بخواند یا که نه، برنامه بچیند برای باقی روزهایی که قرار است که بیایند و تو باز باید بنا بگذاری بر تصمیم گرفتن که آیا قرار است باز کنکور بدهی یا که  نه، تلاش کنی برای پیدا کردن شغلی که شاید کمی، فقط کمی از پس هزینه هایی که انگار بناست رشد کنند و استخوان بترکانند، بربیاید.

زندگی سخت است ری را. والا بخدا.

نتیجه ی باقی برنامه هایم را گفته اند که قرار است نیمه ی دوم شهریور ماه بیاید و نه اینکه همین الان در همین دقیقه نگرانش نباشم،نه، فقط کمی دارد اعصابم بهم میریزد که در این کیبورد لعنتی، نیم فاصله را پیدا نمیکنم - و راستش حالش را ندارم که هی دگمه ها را بزنم تا خودش را نشان دهدم- و هی در مغزم چیزی نقش میبندد که: هاااااا الان نیم فاصله نذاشتی و عزیزکم شیم آن یو .

پ.ن: همین الان و در همین دقیقه دلم لواشک انار میخواهد و رب انار و اندکی گلپر و نمک. باشد که فشار خونمان بیفتد و صبح را به شب وصل کنیم.
دلم شب بیداری میخواهد و اما گویی این مه هایی که میبینم از بیخوابیست و در واقع چشمانم اصرار دارد که برم و کپه خودم را بگذارم و استراحت کنم.

پس من بروم.
تامام.



تاریخ : سه شنبه 12 شهریور 1398 | 01:52 ق.ظ | نویسنده : ♂ÈLMõ♂ | نظرات
تعداد کل صفحات : 20 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب بهاباد
  • وب جغد دانا
  • وب خنجر
  • وب بوگاتی
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات